تبليغاتX
امرداد

ارج آزادگي


كوروش بزرگ را هر ايراني ميهن پرستي دوست دارد. بزرگ منشي و آزادگي اش را هر ايراني اي (نه تازي صفت) مي ستايد. وقتي كه آدم مي داند كه چگونه به هر قوم و مليتي اجازه مي داد آيينشان را بي آزار و بي اجبار برگزار كنند. و چگونه همه ي آن قوم ها و ملت ها بهش احترام مي گذاشتند...

محمد را هم همه دوست دارند. حتي برايشان مقدس است. براي همه ي ايرانيان. و باز همه مي دانند كه چگونه با حس نيت براي اقوام ديگر نامه مي فرستاد تا به آيين اسلام دربيايند. و چگونه اگر نپذيرفتند با حسن نيت به سرزمينشان يورش مي برد. و مردمان را با باورهاي ديگر (به نام كفار) از دم تيغ مي گذرانيد، باز هم با حسن نيت...

حالا مقبره ي محمد با آن همه جلال و شكوه و عظمت، و قبر ٍ كوچك ٍ كوروش ٍ بزرگ به اين بي دوامي. كه به تازگي در سقفش استخوان سگ پيدا كرده اند! 

به راستي اين است بهاي انسانيت و آزادگي؟

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:30 توسط عادل |

سفر


دلم براي كوه تنگ شده است. دريا را كه چند وقت پيش رفتيم. اما كوه يك چيز ديگر است. با ناهمواري هاي دلپذيرش. با انتخاب هاي زيادي كه جلوي پاي آدم مي گذارد. و با پيچيدگي هايش. بالا و پايين مي روي. تقلا و استراحت مي كني. به دنبال شهري هستي در شرق و يا حتي در غرب. از آن كوه بالا مي روي. و سپس از آن ديگر پايين ميايي. در كنار آن رودخانه توقف مي كني. و به آن درخت كهنه ي تناور چند دقيقه اي تكيه مي زني. آن شهر شرق را دوست داري و يا آن شهر غرب را. چون كه خانه خورشيد است و يا ميعادگاهش...

دلم براي آن شهر تنگ شده است. شايد بايد سفر بروم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:12 توسط عادل |

دلمردگي


بيكاري و پول در نياوردن اذيتم مي كند. بايد به فكر چاره بود. حتي اگر همه اش خوشگذراني باشد لذتي ندارد. نمي شود چيزي نداد و فقط گرفت. زيبايي هاي طبيعت اگر زيباييش را افزون نكني روز به روز كمرنگ تر مي شود. اگر چشم ها مفتخر تماشا هستند، دست ها هم بايد پرورنده ي خاك باشند. كاش هنري داشتم در خلق اثري كه خلقي ببينند و طبيعت را تحسين كنند. آن وقت شايد طبيعت هم مرا تحسين مي كرد. و من به تحسينش نياز داشتم. حالا بايد كار ديگري بكنم. دست هايم بايد كار ديگري بكنند. كار ساده اي از همين دست كارها كه زياد است. تا فعلا ببينم كه چقدر از زيبايي هاي طبيعت با لذت تماشايش مال من است.

چيز ديگري هم هست كه اذيتم مي كند. مدت هاست كه به موجودي عشق نورزيده ام، شايد هم هيچ وقت، اگر اين نيازي حياتي باشد. بدونش نمي دانم زندگي چگونه مي شود. همين طوزي كه هست؟ نمي دانم... شايد هم اين عارضه اي فصلي است كه ماه امرداد در دلمردگي پديد آورده.


+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:31 توسط عادل |

منطق بي منطق


محمد اين بار كه آمده بود مي گفت: ذهن مردم ايران تناقض ها را بهتر مي فهمد تا منطق.

مي توانم آدم هاي زيادي را تصور كنم كه منطقشان را با بي منطقي كوك كرده اند و از اين ريا ككشان هم نمي گزد. در واقع كك آنها من و امثال من را مي گزد! از اين آدم ها كم نيست اين روزها. گنده ترينش هم رييس منفور مملكت ما. راستي مذهب چه جوري ريد به سرنوشت ما. گاهي فكر مي كنم كه اين روزها ديگر آگاهي و منطق سلاح ما نيست، با وجود آدم هاي منطقي از اين نوع...

تنها خاك است كه در سكوت خودش به اينها مي فهماند.  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:27 توسط عادل |

خسته


خستگي را دوست دارم. خستگي مفرط. اين روزها بيشترش هم دوست دارم. نه به خاطر خوابش. نه به خاطر خيالش. شايد به خاطر بي خياليش...

 وقتي كه خسته مي شوم، خسته مفرط، نه خواب مي خواهم نه خيال. فقط آن حقيقت هاي ساده اي را مي خواهم كه هوشياري هاي كوچك ٍ مزاحم پيش از اين خدشه دارشان كرده بودند.

  

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:7 توسط عادل |

زیر ٍ نور ٍ اعتراف

 

هیچ چیز برای یک گناهکار شیرین تر از مجازات نیست.

 

من امشب می دانم که چقدر گناهکارم. و چقدر بیشتر گناهکارم. و حتی چقدر از خود ِ گناهم گناهکار ترم. و می دانم که حقم این است که جهنمم پر باشد از پری های سوخته. حقم این است که تنهایی بالشم باشد و پتویم باشد و سقفم باشد و دهانم باشد و خوابم باشد...

 

من امشب شیرینی را افزون تر از همیشه می خواهم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:49 توسط عادل |

احمقانه ها

 

احمقانه است. امروز همه چیز احمقانه است. حتی امروز خودش هم احمقانه است. امروز از صبحش احمقانه بود. از وعده ی ناهارش که سیرم نکرد اما بی میلم کرد. از آمدن مازیار در ساعت گرم ظهر. از نشستنش اینجا وقتی که خواست میلش را باز کند. و برنامه ی قشنگ ِ گوگل تاک ِ من دیگر کار نکرد. بعد از آن هم کار نکرد. بعد از آن دیگر هیچ وقت هم درست و حسابی کار نکرد. و من هم ورزش نکردم. یعنی آن چنان که باید ورزش نکردم. و شکمم آن چنان که باید درد گرفت. و من به کوچه ی خالی نگاه کردم. گفتم لطفش به دوستانش است. و من دوستم ساعت قبل رفته بود مهمانی. گفتم کوچه تنهایی هم قشنگ است. اما تنهایی که خاطره نمی سازد. تنهایی که فکر نمی سازد. تنهایی حتی رنج هم نمی سازد. اصلا تنهایی وقتی به وجود می آید که کسی نباشد. یعنی آن کسی که یک زمانی بوده است دیگر نباشد. و من امروز هیچ وقت تنها نبودم. و فکر می کردم. و به خاطر می آوردم.

امروز حتی تلویزیون هم احمقانه بود. و سریال احمقانه بود. سریال ادا در می آورد. و سر را درد می آورد. و احساس می داد. و سوال می کرد: من چقدر آن طوری نیستم. امروز شبش هم احمقانه بود. و دیشبش هم احمقانه بود. امروز حتی دیروزش هم احمقانه بود. و حتی یک هفته قبلش هم احمقانه بود. و اصلا یک ماهی هست که امروز احمقانه است. امروز تنها چیزی که احمقانه نبود وجود ِ من بود. حقیقت ِ وجود ِ من بود. و وجود ِ من بود که احمق نبود. و امروز وجود ِ من به اندازه ی درخت ِ پیر  ِ آلوچه ای که ممکن است همین روزها بمیرد حقیقت داشت. دیروز هم حقیقت داشت. یک هفته قبل هم حقیقت داشت. و من نمی دانستم حتی آن موقع که درخت آلوچه جوان بوده هم حقیقت داشته. و من با حقیقتم امروز در میان احمقانه ها گشتم. و  با آن ها حرف زدم. و به آن ها گوش دادم. و به آن ها قول دادم. شاید الکی قول دادم. چون وقتی که ساعت را نگاه کردم دیدم امروز تمام شده. و امروز  ِ احمقانه تمام شده. و احمقانه ها رفته اند به خواب. شاید امشب اگر من هم بخوابم آن ها را ببینم. و آن ها باز هم از من قول بگیرند. اما آن ها که حقیقت نیستند. زور می زنند که حقیقت باشند. و حقیقت ِ من را می چسبانند به خودشان. و آن ها را درخت ِ پیر  ِ آلوچه آدم هم به حساب نمی آورد. او زندگی خودش را می کند. و میوه ی خودش را می دهد. برای خودش زرد می شود. و سبز می شود. برای خودش می پوسد. و می میرد. و شاید او هم در خواب هایش بارها به احمقانه ها قول داده است.

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:33 توسط عادل |

نَوَگان هوا!

 

اول بگویم که چه حالی دارد که بیایی و آن لاین بنویسی و نگران تمام شدن کارت اینترنت یا اشغالی تلفن نباشی. دیگر می شود همین جا چیز نوشت و نوشتن را به اندازه ی کافی طول داد. سرآخر هم می شود تصحیحش کرد و بابت همه ی این زمان ها پولی نداد. تازه شده است مثل زندگی واقعی. تو می توانی در شیک ترین خیابان ها بگردی و از گران ترین مغازه ها دیدن کنی و تا وقتی که چیزی نخری (دانلود نکنی) پولت در جیبت می ماند. نکته ی دیگر این که دیگر حرف زدن هم مالیات ندارد و همه ی این ها گواه بر این مطلب است که ما با مدینه ی فاضله چند کیلومتری بیشتر فاصله نداریم!

این پروژه ی لعنتی هم که این روزها گیر داده است به ما. باید یک مطلب آماده را بخوانم و ازش سر در بیاورم و بعد بروم برای استاد تعریف کنم. حال و حوصله اش را ندارم. قول می دهم اگر آفتاب درست و حسابی دربیاید کارش را انجام بدهم و بروم سراغ آلوچه های خوشمزه. اگر این آلبالو ها و خرمالو ها و قطره طلا ها هم از این ابرها جان سالم به در ببرند دیگر ملالی نیست جز گنده شدن باقالی ها! (حال می کنید این اسم های لب و لوچه آویزان کن را؟!) با این حساب ما خواهیم ماند و یک تابستان میوه و یک لب ِ مثل لبو و یک لوچه ی مثل آلوچه که هنوز کم داریم! البته ماهواره ها فرستاده اند که تا آخر تابستان هوا ابری است و من نمی دانم باید با این پروژه چه کنم. حداقل ذوب آهن هم که قهرمان نشد که من دوست داشتم. لیورپول هم که اوضاعش بی ریخت است. تورس هم که همه اش این فصل مصدوم بود. منچستر هم که دارد همین جوری می برد. تیری آنري هم که آقای گل نمی شود. حتی یک تیم از ایتالیا هم که در یک چهارم نهایی اروپا نبود. اوساسونا هم که باز دارد می رود به سمت سقوط. پس دیگر اصلا چرا هوا باید درست و حسابی آفتابی شود؟!

ولش کنید اصلا. قارقار کلاغ ز ناز قناری به!!! عوض این حرف ها بیایید یک سایت خوب بهتان معرفی کنم! بروید این سایت را ببینید:

 

www.vuze.com

 

و هر چه دلتان می خواهد موزیک ویدئو با کیفیت خوب (حتی اچ دي) دانلود کنید! البته قبلش برنامه های لازم را هم باید نصب کنید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:6 توسط عادل |

رفتیم و آمد و بازگشتیم

 

یک فصل دیگر هم رفت. یک برگ دیگر هم گم شد. همانی که باد خزان خاکش کرد و سوز زمستان هر چه فن بود رویش اجرا نمود. حالا بهار آمده و سراغش را گرفته. برف ها را کنار زده و حتی زمین را دو متر هم کنده و می گوید پس کو چرا نیست. گفتیمش آن که دیگر پوسید و کود شد برای درخت آلوچه. تو هسته ی خودت را بکار. گفت باشه. پس بگیر باد من را. گرفتیم و پوشیدیم و بوییدیم بادش را. و تعجب نکردیم از این که بوی خوب می داد و کمی سردمان شد. گفتیم لطفش به خنکی اش است. باد گرم به باد گورستان می ماند. آن هم از نوع صحرایی اش. و ما همیشه صحرا را دوست داشته ایم. صحرا اگر به قشنگی جنگل نباشد به قشنگی دریا که هست. و دریا هر چه باشد از جنگل قشنگ تر است. دوستی داشتیم که اسمش را گذاشته بودیم "دوست". و صدایش می کردیم "دوست". دلمان خوش بود که ما هم "دوست داریم". یک بار پرسید که جنگل را بیشتر دوست داری یا دریا را. گفتیم ما فقط یک "دوست" داریم که آن هم موهایش مثل جنگل است و لب هایش مثل دریا. این شد که مجبور شدیم "سحرا" را برگزینیم و برویم در گورستانش تا باد گرم بیاید و لباس هایمان را ببرد با خود. تازه یادمان آمد که چرا آن موقع نمی دانستیم. نمی دانستیم که باید در دریا شنا کرد و در جنگل دنبال "آهو" گشت. پس راه افتادیم. زه کمان را کشیدیم و آهی کشیدیم و آهو را کشیدیم. با توری که آورده بودیم. تازه فهمیدیم که آهو چقدر خوب است. اگر نشود در جنگل کشیدش در کاغذ که می شود. کاغذ هم از جنگل به دست می آید دیگر. و اگر همه ی این ها در موهای آن "دوست" یافت می شد دیگر کاغذ نقاشی ما به چه درد می خورد. این بود که دیگر دریا را فراموش کردیم و چسبیدیم به همان شن های داغی که تازه موج برداشته بود. صدایی در گوشمان پیچید. فکر کردیم برگ خزان دارد بالا می آید. گفت برگ خران که دیگر پوسید و رفت. تو کود خودت را بریز. گفتیم آها صدای پا است. پرسیدیم صدای پای اسب است. گفت نه صدای پای آهوست. این بار تعجب کردیم و گفتیم آهو را که در کاغذ کشیدیم و  مچاله کردیم و کاغذ را باد گرم با خودش برد. گفت کاغذ را "باران" با خودش آورده و پیام آورده که دریا خشک شده. می گوید که دریا دارد می گردد دنبال آن شناگری که از عمقش ترسید و نپرید تویش. گفتیم پیام را بی خیال. از "باران" برایمان بگو. گفت "باران" همان است که در جنگل باریده و در صحرا نباریده. پرسیدیم آیا با باد گرم مشکلی داشته یا با آهو صمیمتی. گفت با هر دو تایشان دوست است. پرسیدیم آیا با ما هم "دوست" می شود. گفت باید از "ابر" اجازه بگیرد و آن هم با "باد" مشورت کند. گفتیم باد که رفیق خودمان است. این ابر را کجا می شود گیرش آورد. گفت ابر این "باران" را که آورد رفت و دیگر نمی آید. پرسیدیم چرا. گفت چون دریا خشک شده. گفتیم پس پیام را باخیال. خیال را ورداشتیم و رفتیم و دیدیم که دریا خشک و پیر شده. پرسیدیم آیا سریال حضرت یوسف را دیده ای. گفت که نه ولی دوست هایش برایش تعریف کرده اند. گفتیم پس ممکن است به آن خوبی درنیاید ولی ما سعیمان را می کنیم. گفتیم ما دعا می کنیم و تو اشک بریز. گفت اشکی ندارم که بریزم. گفتیم شوری داری که بپاشی. پاشید و زیبا و پرآب شد. و ما آنقدر در اشک هایش خندیدیم که شکممان پر شد و  چسبیدیم به کف کاغذ. و کاغذ را بار دیگر باد ورداشت و آورد برای بهار. گفت پیدایش کردم. پرسیدیم چی را. گفت برگ خزان را. و ما خندیدیم. و خنده هایمان روی شاخه ی آلوچه شکوفا شد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:4 توسط عادل |

پالتوی سفید

 

باز هم ساعت دارد به سه می رود. شب هم دارد به سحر می رود. چشمان من هم دارد به خواب می رود. اما نمی دانم که چرا من هم دلم می خواهد به جایی بروم! این بار دیگر عقلی کردم و اینترنت را بریدم تا رویش دراز نشود. آخر بعید نیست که به جای آن روده ی من دراز بشود. با این همه چیزی که دارند می روند سر جایشان کله ی من هنوز روی بالش نرفته و تازه دارد پُر می شود از پَر. دلم هم در این ساعت کبوتری گشته و می خواهد بنشیند روی عقربه ی سه.

امان از این زمستان لخت. نمی دانم چرا برای خودش پالتوی سفید نمی دوزد. نمی داند که چقدر پالتوی سفید بهش می آید. وقتی که پالتوی سفید بپوشد من همه اش دلم می خواهد بغلش کنم. آخر خیلی دوست داشتنی می شود. خیلی گرم و سکسی می شود. فرو می رود در خیال های یک متری باغمان. باغمان که یک سال را در یک شب افسرد و فردایش روی عکس ِ دوربین ِ موبایل ِ من تاریخ و ساعت خورد. و من چقدر دلم تنگ شده که باغ بشوم و از افسردگی ِ گلدان ِ چشمک زن ِ پشت ِ پنجره عکس بگیرم. چقدر دلم می خواهد که جای پا بشوم برای تماشای تاریخ. من دلم می خواهد که آن بشوم که پالتوی سفید. که بنشینم بر روی گرم. بر روی سکسی. و آن شیر تازه و کیک که در خانه ای می دهند خیالی. خیالی به قامت پالتوهای شیک. و سفر کنم تا جنوب ِ چشم های محمد که در سنگ چین می شمرد پرهای کبوترها را. سالی که گذشت در زیر خاک. سالی که گذشت در پشت کوه. سالی که در عمق صدمتری دریا به خرچنگ گیر کرد. سالی که لجن شد بر کناره ی کنار ِ شیطان کوه. و آن طرف تر روح خردسالی که سالی خردش کرد. من نمی دانم. نمی دانم با این معنویت ِ تبعید شده چه کنم. گلبرگ های افسرده دیگر به دست های من آب نمی دهند. و من لبانم خشک است برای آب ِ انگور ِ تابستان. و من لبانم گرم است برای دکمه ی پالتوی سفید. که قرمز را کم دارد. و قرمز آبی را کم دارد. من نمی دانم چرا همیشه یک رنگ یک رنگ ِ دیگر را کم دارد. چرا آتش در باران خاموش می شود و برف ِ پالتو روی بخاری آب می شود. راست می گویی محمد. ما مگر چند سال جوانیم. مگر چند سال در یک متری ِ شیطان کوه کبوترهایمان می رود بر پالتوهای سفید می نشیند... 

راستی گفتم کبوتر. یک ربع است که کبوتر ِ دلم بر ساعت سه منتظر است که پَرهایش بروند توی بالش. کله ام دیگر دارد از چشم هایم در می آید. فردا را بگو. می خواستم بروم دانشگاه اینترنت. و آنقدر درازش کنم که رویم با متصدی سایت باز بشود. تا بگذارد در یک متری ِ صندلی بنشینم و چند مگا کیک ِ تازه دانلود کنم. بعدش هم بروم دنبال یک پالتوی سفید بگردم که اگر امسال از آسمان نیامد لااقل خودم به آسمان بگویم: عیبی ندارد. من و پالتو خودمان داریم به ملکوتت می آییم. اگر آبی داری همان جا بمان. ما داریم با خودمان قرمز می آوریم.

 

ونجلیس هم نواخت. همان آهنگ ِ این روزها را. West  Across The Ocean Sea

حیفم آمد که نگویم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 3:45 توسط عادل |