نه دبو مي خواهم نه فرشته، من فقط آدم مي خواهم

اينجا از آدم هاي عقده اي پر شده است. اصلا عقده شده است فرهنگ مردم. شده است فرهنگ غني اسلامي مردم. هر كس از جايي خورده است مي خواهد سر يك نفر ديگر بياورد. مي خواهد با اين كار به آرامش برسد. به راستي عرب ها چه مي توانستند جز اين براي ايران بياورند. چه مي توانستند جز خباثت و دورويي و دروغ بياورند. اينجا سراسر و گوشه به گوشه پر شده است از دروغ. پر شده است از حرص و عقده و حقارت. آن چلاقي كه مي خواهد حالا حالا ها از اين خرها سواري بگيرد آرزويش چلاق شدن اسب هاي جوان و زيباست. اين عقده ي اوست و حرص او. اين پليدي اوست و ميراث چرك آلود مذهب او... 

ايران پر شده است از دروغ. اينها همه چيز را آلوده مي كنند. اينها آدم را از تلويزيون متنفر مي كنند. از اينترنت و روزنامه متنفر مي كنند. اينها را من چند سال پيش در اوستا مي خواندم. اسمشان ديو و اهريمن و دروج بود. آن موقع باور نمي كردم كه وجود داشته باشند. اما حالا مي توانم توي تلويزيون ببينمشان. توي كوچه و خيابان ببينمشان. از ديدنشان احساس چندش مي كنم. احساس مي كنم كه مي خواهم همه ي اين آلودگي ها را از كشور و خاكم پاك كنم...

بياييد كمي به خودمان نگاه كنيم. بياييد قبل از آنكه كار عجولانه ي ديگري بكنيم به خودمان فكر كنيم. ما چه كرديم كه امكان رشد و شيوع اين آلودگي ها و دروغ ها را فراهم آورديم؟ به خدا اشكال از خودمان است. باور كنيم ما خودمان خواسته ايم كه امروز اين طوري بشود. بياييد طور ديگري باشيم. طور ديگري فكر كنيم. انقدر دنبال مقدس ها نباشيم. انقدر به مقدس ها دل نبنديم. عقلمان را پاي ضريح ها قرباني نكنيم. انقدر سياه سياه يا سفيد سفيد فكر نكنيم. چرا فكر مي كرديم كه ديو رفت و فرشته آمد. به خدا اگر همين امشب همه چيز هم درست بشود فرشته نخواهد آمد. موسوي فرشته نيست. همان طور كه خميني نبود. هميشه نقص هست. چون جامعه ي بشري اصولا همين طوري بايد باشد. بياييم "كمال طلبي" را از خودمان دور كنيم و جايش "بهبود طلبي" را بنشانيم. به خدا "كمال"ي كه ما در ذهن خودمان داريم انقدر دور است كه عملا گاهي اوقات امكان هر گونه حركتي را از ما مي گيرد. حتي ما را به عقب پس مي زند. بياييم يك قدم به جلو برداريم. تنها يك قدم. و بعد از آن هم يك قدم برداريم. تنها يك قدم. قدم هاي اول را محكم برداريم. خيال نكنيم كه خيلي عقب هستيم. اگر قدم هاي اول را درست و با انديشه برداريم به زودي شتاب مي گيريم و جلو مي افتيم. و قدم هاي اول توي فكر و انديشه و فرهنگ ماست. . بياييم خيال ها و رويا ها را دور كنيم. بفرستيمشان گوشه ذهنمان و به واقعيت ها فكر كنيم. به خدا واقعيت خيلي چيز قشنگي است. واقعيت هيچ چيز فوق العاده اي ندارد و فوق العادگي اش در همين است. در نظم عجيب طبيعت است. به خدا آن ها كه دنبال طبيعت و علم و آگاهي رفتند از ما عاشق هاي رويا پرداز مدهوش ترند. بياييم و نگذاريم عقده هايمان از آرزوهايمان بزرگتر بشود كه اگر اين چنين بشود ما بدبخت ترين آدم هاي روي زمين خواهيم بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 1:15 توسط عادل |

زیر ٍ نور ٍ اعتراف

 

هیچ چیز برای یک گناهکار شیرین تر از مجازات نیست.

 

من امشب می دانم که چقدر گناهکارم. و چقدر بیشتر گناهکارم. و حتی چقدر از خود ِ گناهم گناهکار ترم. و می دانم که حقم این است که جهنمم پر باشد از پری های سوخته. حقم این است که تنهایی بالشم باشد و پتویم باشد و سقفم باشد و دهانم باشد و خوابم باشد...

 

من امشب شیرینی را افزون تر از همیشه می خواهم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:49 توسط عادل |

احمقانه ها

 

احمقانه است. امروز همه چیز احمقانه است. حتی امروز خودش هم احمقانه است. امروز از صبحش احمقانه بود. از وعده ی ناهارش که سیرم نکرد اما بی میلم کرد. از آمدن مازیار در ساعت گرم ظهر. از نشستنش اینجا وقتی که خواست میلش را باز کند. و برنامه ی قشنگ ِ گوگل تاک ِ من دیگر کار نکرد. بعد از آن هم کار نکرد. بعد از آن دیگر هیچ وقت هم درست و حسابی کار نکرد. و من هم ورزش نکردم. یعنی آن چنان که باید ورزش نکردم. و شکمم آن چنان که باید درد گرفت. و من به کوچه ی خالی نگاه کردم. گفتم لطفش به دوستانش است. و من دوستم ساعت قبل رفته بود مهمانی. گفتم کوچه تنهایی هم قشنگ است. اما تنهایی که خاطره نمی سازد. تنهایی که فکر نمی سازد. تنهایی حتی رنج هم نمی سازد. اصلا تنهایی وقتی به وجود می آید که کسی نباشد. یعنی آن کسی که یک زمانی بوده است دیگر نباشد. و من امروز هیچ وقت تنها نبودم. و فکر می کردم. و به خاطر می آوردم.

امروز حتی تلویزیون هم احمقانه بود. و سریال احمقانه بود. سریال ادا در می آورد. و سر را درد می آورد. و احساس می داد. و سوال می کرد: من چقدر آن طوری نیستم. امروز شبش هم احمقانه بود. و دیشبش هم احمقانه بود. امروز حتی دیروزش هم احمقانه بود. و حتی یک هفته قبلش هم احمقانه بود. و اصلا یک ماهی هست که امروز احمقانه است. امروز تنها چیزی که احمقانه نبود وجود ِ من بود. حقیقت ِ وجود ِ من بود. و وجود ِ من بود که احمق نبود. و امروز وجود ِ من به اندازه ی درخت ِ پیر  ِ آلوچه ای که ممکن است همین روزها بمیرد حقیقت داشت. دیروز هم حقیقت داشت. یک هفته قبل هم حقیقت داشت. و من نمی دانستم حتی آن موقع که درخت آلوچه جوان بوده هم حقیقت داشته. و من با حقیقتم امروز در میان احمقانه ها گشتم. و  با آن ها حرف زدم. و به آن ها گوش دادم. و به آن ها قول دادم. شاید الکی قول دادم. چون وقتی که ساعت را نگاه کردم دیدم امروز تمام شده. و امروز  ِ احمقانه تمام شده. و احمقانه ها رفته اند به خواب. شاید امشب اگر من هم بخوابم آن ها را ببینم. و آن ها باز هم از من قول بگیرند. اما آن ها که حقیقت نیستند. زور می زنند که حقیقت باشند. و حقیقت ِ من را می چسبانند به خودشان. و آن ها را درخت ِ پیر  ِ آلوچه آدم هم به حساب نمی آورد. او زندگی خودش را می کند. و میوه ی خودش را می دهد. برای خودش زرد می شود. و سبز می شود. برای خودش می پوسد. و می میرد. و شاید او هم در خواب هایش بارها به احمقانه ها قول داده است.

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:33 توسط عادل |

نَوَگان هوا!

 

اول بگویم که چه حالی دارد که بیایی و آن لاین بنویسی و نگران تمام شدن کارت اینترنت یا اشغالی تلفن نباشی. دیگر می شود همین جا چیز نوشت و نوشتن را به اندازه ی کافی طول داد. سرآخر هم می شود تصحیحش کرد و بابت همه ی این زمان ها پولی نداد. تازه شده است مثل زندگی واقعی. تو می توانی در شیک ترین خیابان ها بگردی و از گران ترین مغازه ها دیدن کنی و تا وقتی که چیزی نخری (دانلود نکنی) پولت در جیبت می ماند. نکته ی دیگر این که دیگر حرف زدن هم مالیات ندارد و همه ی این ها گواه بر این مطلب است که ما با مدینه ی فاضله چند کیلومتری بیشتر فاصله نداریم!

این پروژه ی لعنتی هم که این روزها گیر داده است به ما. باید یک مطلب آماده را بخوانم و ازش سر در بیاورم و بعد بروم برای استاد تعریف کنم. حال و حوصله اش را ندارم. قول می دهم اگر آفتاب درست و حسابی دربیاید کارش را انجام بدهم و بروم سراغ آلوچه های خوشمزه. اگر این آلبالو ها و خرمالو ها و قطره طلا ها هم از این ابرها جان سالم به در ببرند دیگر ملالی نیست جز گنده شدن باقالی ها! (حال می کنید این اسم های لب و لوچه آویزان کن را؟!) با این حساب ما خواهیم ماند و یک تابستان میوه و یک لب ِ مثل لبو و یک لوچه ی مثل آلوچه که هنوز کم داریم! البته ماهواره ها فرستاده اند که تا آخر تابستان هوا ابری است و من نمی دانم باید با این پروژه چه کنم. حداقل ذوب آهن هم که قهرمان نشد که من دوست داشتم. لیورپول هم که اوضاعش بی ریخت است. تورس هم که همه اش این فصل مصدوم بود. منچستر هم که دارد همین جوری می برد. تیری آنري هم که آقای گل نمی شود. حتی یک تیم از ایتالیا هم که در یک چهارم نهایی اروپا نبود. اوساسونا هم که باز دارد می رود به سمت سقوط. پس دیگر اصلا چرا هوا باید درست و حسابی آفتابی شود؟!

ولش کنید اصلا. قارقار کلاغ ز ناز قناری به!!! عوض این حرف ها بیایید یک سایت خوب بهتان معرفی کنم! بروید این سایت را ببینید:

 

www.vuze.com

 

و هر چه دلتان می خواهد موزیک ویدئو با کیفیت خوب (حتی اچ دي) دانلود کنید! البته قبلش برنامه های لازم را هم باید نصب کنید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:6 توسط عادل |

رفتیم و آمد و بازگشتیم

 

یک فصل دیگر هم رفت. یک برگ دیگر هم گم شد. همانی که باد خزان خاکش کرد و سوز زمستان هر چه فن بود رویش اجرا نمود. حالا بهار آمده و سراغش را گرفته. برف ها را کنار زده و حتی زمین را دو متر هم کنده و می گوید پس کو چرا نیست. گفتیمش آن که دیگر پوسید و کود شد برای درخت آلوچه. تو هسته ی خودت را بکار. گفت باشه. پس بگیر باد من را. گرفتیم و پوشیدیم و بوییدیم بادش را. و تعجب نکردیم از این که بوی خوب می داد و کمی سردمان شد. گفتیم لطفش به خنکی اش است. باد گرم به باد گورستان می ماند. آن هم از نوع صحرایی اش. و ما همیشه صحرا را دوست داشته ایم. صحرا اگر به قشنگی جنگل نباشد به قشنگی دریا که هست. و دریا هر چه باشد از جنگل قشنگ تر است. دوستی داشتیم که اسمش را گذاشته بودیم "دوست". و صدایش می کردیم "دوست". دلمان خوش بود که ما هم "دوست داریم". یک بار پرسید که جنگل را بیشتر دوست داری یا دریا را. گفتیم ما فقط یک "دوست" داریم که آن هم موهایش مثل جنگل است و لب هایش مثل دریا. این شد که مجبور شدیم "سحرا" را برگزینیم و برویم در گورستانش تا باد گرم بیاید و لباس هایمان را ببرد با خود. تازه یادمان آمد که چرا آن موقع نمی دانستیم. نمی دانستیم که باید در دریا شنا کرد و در جنگل دنبال "آهو" گشت. پس راه افتادیم. زه کمان را کشیدیم و آهی کشیدیم و آهو را کشیدیم. با توری که آورده بودیم. تازه فهمیدیم که آهو چقدر خوب است. اگر نشود در جنگل کشیدش در کاغذ که می شود. کاغذ هم از جنگل به دست می آید دیگر. و اگر همه ی این ها در موهای آن "دوست" یافت می شد دیگر کاغذ نقاشی ما به چه درد می خورد. این بود که دیگر دریا را فراموش کردیم و چسبیدیم به همان شن های داغی که تازه موج برداشته بود. صدایی در گوشمان پیچید. فکر کردیم برگ خزان دارد بالا می آید. گفت برگ خران که دیگر پوسید و رفت. تو کود خودت را بریز. گفتیم آها صدای پا است. پرسیدیم صدای پای اسب است. گفت نه صدای پای آهوست. این بار تعجب کردیم و گفتیم آهو را که در کاغذ کشیدیم و  مچاله کردیم و کاغذ را باد گرم با خودش برد. گفت کاغذ را "باران" با خودش آورده و پیام آورده که دریا خشک شده. می گوید که دریا دارد می گردد دنبال آن شناگری که از عمقش ترسید و نپرید تویش. گفتیم پیام را بی خیال. از "باران" برایمان بگو. گفت "باران" همان است که در جنگل باریده و در صحرا نباریده. پرسیدیم آیا با باد گرم مشکلی داشته یا با آهو صمیمتی. گفت با هر دو تایشان دوست است. پرسیدیم آیا با ما هم "دوست" می شود. گفت باید از "ابر" اجازه بگیرد و آن هم با "باد" مشورت کند. گفتیم باد که رفیق خودمان است. این ابر را کجا می شود گیرش آورد. گفت ابر این "باران" را که آورد رفت و دیگر نمی آید. پرسیدیم چرا. گفت چون دریا خشک شده. گفتیم پس پیام را باخیال. خیال را ورداشتیم و رفتیم و دیدیم که دریا خشک و پیر شده. پرسیدیم آیا سریال حضرت یوسف را دیده ای. گفت که نه ولی دوست هایش برایش تعریف کرده اند. گفتیم پس ممکن است به آن خوبی درنیاید ولی ما سعیمان را می کنیم. گفتیم ما دعا می کنیم و تو اشک بریز. گفت اشکی ندارم که بریزم. گفتیم شوری داری که بپاشی. پاشید و زیبا و پرآب شد. و ما آنقدر در اشک هایش خندیدیم که شکممان پر شد و  چسبیدیم به کف کاغذ. و کاغذ را بار دیگر باد ورداشت و آورد برای بهار. گفت پیدایش کردم. پرسیدیم چی را. گفت برگ خزان را. و ما خندیدیم. و خنده هایمان روی شاخه ی آلوچه شکوفا شد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:4 توسط عادل |

پالتوی سفید

 

باز هم ساعت دارد به سه می رود. شب هم دارد به سحر می رود. چشمان من هم دارد به خواب می رود. اما نمی دانم که چرا من هم دلم می خواهد به جایی بروم! این بار دیگر عقلی کردم و اینترنت را بریدم تا رویش دراز نشود. آخر بعید نیست که به جای آن روده ی من دراز بشود. با این همه چیزی که دارند می روند سر جایشان کله ی من هنوز روی بالش نرفته و تازه دارد پُر می شود از پَر. دلم هم در این ساعت کبوتری گشته و می خواهد بنشیند روی عقربه ی سه.

امان از این زمستان لخت. نمی دانم چرا برای خودش پالتوی سفید نمی دوزد. نمی داند که چقدر پالتوی سفید بهش می آید. وقتی که پالتوی سفید بپوشد من همه اش دلم می خواهد بغلش کنم. آخر خیلی دوست داشتنی می شود. خیلی گرم و سکسی می شود. فرو می رود در خیال های یک متری باغمان. باغمان که یک سال را در یک شب افسرد و فردایش روی عکس ِ دوربین ِ موبایل ِ من تاریخ و ساعت خورد. و من چقدر دلم تنگ شده که باغ بشوم و از افسردگی ِ گلدان ِ چشمک زن ِ پشت ِ پنجره عکس بگیرم. چقدر دلم می خواهد که جای پا بشوم برای تماشای تاریخ. من دلم می خواهد که آن بشوم که پالتوی سفید. که بنشینم بر روی گرم. بر روی سکسی. و آن شیر تازه و کیک که در خانه ای می دهند خیالی. خیالی به قامت پالتوهای شیک. و سفر کنم تا جنوب ِ چشم های محمد که در سنگ چین می شمرد پرهای کبوترها را. سالی که گذشت در زیر خاک. سالی که گذشت در پشت کوه. سالی که در عمق صدمتری دریا به خرچنگ گیر کرد. سالی که لجن شد بر کناره ی کنار ِ شیطان کوه. و آن طرف تر روح خردسالی که سالی خردش کرد. من نمی دانم. نمی دانم با این معنویت ِ تبعید شده چه کنم. گلبرگ های افسرده دیگر به دست های من آب نمی دهند. و من لبانم خشک است برای آب ِ انگور ِ تابستان. و من لبانم گرم است برای دکمه ی پالتوی سفید. که قرمز را کم دارد. و قرمز آبی را کم دارد. من نمی دانم چرا همیشه یک رنگ یک رنگ ِ دیگر را کم دارد. چرا آتش در باران خاموش می شود و برف ِ پالتو روی بخاری آب می شود. راست می گویی محمد. ما مگر چند سال جوانیم. مگر چند سال در یک متری ِ شیطان کوه کبوترهایمان می رود بر پالتوهای سفید می نشیند... 

راستی گفتم کبوتر. یک ربع است که کبوتر ِ دلم بر ساعت سه منتظر است که پَرهایش بروند توی بالش. کله ام دیگر دارد از چشم هایم در می آید. فردا را بگو. می خواستم بروم دانشگاه اینترنت. و آنقدر درازش کنم که رویم با متصدی سایت باز بشود. تا بگذارد در یک متری ِ صندلی بنشینم و چند مگا کیک ِ تازه دانلود کنم. بعدش هم بروم دنبال یک پالتوی سفید بگردم که اگر امسال از آسمان نیامد لااقل خودم به آسمان بگویم: عیبی ندارد. من و پالتو خودمان داریم به ملکوتت می آییم. اگر آبی داری همان جا بمان. ما داریم با خودمان قرمز می آوریم.

 

ونجلیس هم نواخت. همان آهنگ ِ این روزها را. West  Across The Ocean Sea

حیفم آمد که نگویم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 3:45 توسط عادل |

می خواهمش


گل های خیس یخ
جیب های معطر من
دست های پاک تو
...
زمستان می آوردش اما
ما در ذهن هایمان نمانده ایم
نسیم سردی پیام آورد:
"تو در بهاری دیگر
من در بهاری دیگر"
می خواهمش به قامت تو
به پیچش گیسویت وقت پیچیدن نسیم
عطر شکوفه های من برودت زمستان است
و گرمای آغوشت
تندیس زیبای یخی من است
می خواهم زمستان را
آن قدر که اگر بدانی در بهار هم
به جای شکوفه
دانه های برف می شوی برایم
...
می خواهم امسال
گل های یخ را به شاخه ی افسرده ی آلوچه بدهم
و به زمستان بگویم:
ببار ای یار ببار
ببار دانه های برف را، شکوفه های لرزان را
ببار بهاران دیگر را.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 3:10 توسط عادل |

این روزها

 

برقراری نظم معمولا به تنهایی برای مقابله با پوچی کافی است.

 

مثل کارت های سفید می ماند. مثل مکعب های کوچک. مثل هفته های شش روزه -یکشنبه ها روز کار است!- مثل روز های بیست و سه ساعته -ساعت شش ساعت ورزش است برای روز یکشنبه- مثل ساعت های پنجاه و نه دقیقه ای -دقیقه ی پانزده دقیقه ی تماشاست-

مثل دیوار می ماند. دیوار های خشتی پانزده ردیفه. جلو. عقب. چپ. راست. پایین. بالا. مثل اعداد می ماند. مثل یک. دو. مثل تو. مثل چهار. پنج. مثل گنج. مثل هشت. نه. مثل گه.

کارت های سفید را برمی دارم. آنها در حقیقت کاغذ های چند لایه ای از یک دفتر نیمه کاره هستند. درخواستش به همراه یک قلم حداقل حقم بود. آنقدر احمق نبودم که رویشان چیز بنویسم. با احتساب روزی یک جمله -که دست کم یک ساعت رویش فکر کرده باشم!- تنها دویست روز دوام می آوردند! و تنها دویست ساعت از آن چهار هزار و هشتصد ساعت را پر می کردند. ریاضی را دوست دارم. بازی را هم همین طور. ریاضی زبان ِ نظم است. حتی وقتی که نظمی هم وجود ندارد ریاضی می تواند وجود داشته باشد. می تواند بازی باشد. و بازی رنگ ِ لحظه هاست. روی کارت ها نقاشی می کنم: یک دل. دو دل. چهار تا. پنج تا. هشت. و نه تا. مادر. خدا. و سرباز. همه ی آفرینش را در این سیزده کارت پیدا کرده ام. سرم گیج می رود. در چهار فصل ضربشان می کنم: دل ِ تنگ برای پاییز. خشت ِ سخت برای زمستان. گشنیز ِ تازه برای بهار. پیک ِ نیک برای تابستان. بر اول را می زنم: آس خشت! قرارداد می کنم: آس خشت من پانزده خشت دارد!

...

دویست روز می گذرد. و من همچنان فال می گیرم. نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم. آخر همیشه احتمال رهایی من از این حبس ابد بالای نود و پنج در صد درمی آید! سرم را از پشت به دیوار می کوبم. به کنج سقف خیره می مانم. چشم هایم را می بندم. در تاریکی ِ چشم هایم سوزنی فرو می رود. چشم هایم را باز می کنم: یک ستاره است... یک ستاره است... یعنی... آن خشت پانزدهم کی افتاد؟

تصحیح می کنم:

 

برقراری نظم (به اضافه ی یک خشت ِ افتاده!) معمولا برای مقابله با پوچی کافی است.

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:35 توسط عادل |

in memory of you

 


Funny how everything changes for me
Memories take me away
Each time I open the door to my room
Where I must stay in all day

I don't want to be here, I'm much too tired
So I close my eyes and, 'snap', I'm with you
We are on vacation, you and me together
Lying in the sunshine

I travel to Romantis
I travel to Romantis
Where nothing but the blue skies
Will tell me that the time flies
I travel to Romantis
Everytime I think of you
You're giving me my life back
I travel to Romantis

One day I will give you myself in a ring
Bounded by law and by heart
It's you and me against the world
That is the way it should be

I don't want to be here, I'm much too tired
So I close my eyes and, 'snap', I'm with you
We are on vacation you and me together
Lying in the sunshine

I travel to Romantis
I travel to Romantis
Where nothing but the blue skies
Will tell me that the time flies
I travel to Romantis
Everytime I think of you
You're giving me my life back
I travel to Romantis

Give me my life back

You are the best
You are the best that has happened to me
You're giving me my life back
I travel to Romantis

You are the best that has happened to me
Please, God, let it be

-------------------------------------------------------------------------------------------------

                   برطرف کردن درد=take away            از غصه رها شدن=snap

  پس دادن=give back                 تعطیلات=vacation 

         تا لنگ ظهر خوابیدن=lie in             محدود شده=bounded

 

پانوشت: این ترانه با نام  "Travel To Romantis" از گروه Ace Of Base است.

 

                                             

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:25 توسط عادل |

23

 

همین الان یک برگ از تقویم رومیزی را کندم. رویش با ارقام درشت نوشته بود: 22. هرازچند گاهی با این امیدواری که بتوانم برگ های بیشتری را دور بیندازم، این کار را می کنم. مساله ی خوشحال کننده ی دیگر می تواند این باشد که بعد از کندن یک یا چند برگ، عدد نمایان شده بزرگتر یا مساوی تعداد اس ام اس های ارسالی موبایلم باشد. با توجه به تنظیم ساده ای که در موبایلم انجام داده ام، این به آن معنا خواهد بود که از ابتدای ماه به طور میانگین، روزانه تنها 1 اس ام اس و یا حتی کمتر از آن فرستاده ام. و این همان چیزی است که در برنامه ریزی های اقتصادی-اجتماعی خود به دنبال تحققش هستم. البته گاهی پدرم هم برگ های تقویم رومیزی را می کند. ولی دقیقا نمی دانم که در این کار چه لذتی را جستجو می کند. پدرم بیشتر اوقات در خانه است. حوصله اش هم سر می رود. یک وقتی من هم خیلی حوصله ام سر می رفت. وقتی خودم را در آن حالت مجسم می کنم به ذهنم می رسد که احتمالا کندن یک برگ از تقویم–که حکم اعلام رسمی پایان یک روز را دارد- می تواند باعث رضایت شود و یا حتی احساس انجام یک وظیفه ی مهم را در آدم به وجود بیاورد.

در مورد امشب، شمارشگر اس ام اس هایم هم نشان می داد: 22. امشب هوای یک "رابطه" در سرم می چرخید. ابزار این "رابطه" را مرور کردم: اس ام اس بود و اینترنت. (نمی دانم چرا در مورد من ایجاد "رابطه" معمولا در تنهایی تصورپذیر است و مثلا "حرف زدن حضوری با یک آدم دیگر" در این مرورگری جایی ندارد. از طرف دیگر به مکالمه ی تلفنی هم فکر نکردم. به این ترتیب با انتشار هر گونه صوت یا تصویر از خودم ممانعت کردم). 22 را که نمی شد بهش دست زد (چون با تقویم رومیزی به وحدت کامل رسیده بود). پس ماند اینترنت. اینترنت خودش 2 تا بود. وبلاگ و چت. مورد اخیر به جنازه ای شبیه است که گواهی فوت برایش صادر نشده و مدت هاست در سرشماری نفوس زنده محاسبه می گردد. پس تنها وبلاگ باقی ماند.

امرداد را باز کردم و با یک کلیک ساده بر فراز شیطان کوه ایستادم: "برای ابتدای بنویسم." (بدون پرانتز). فکر می کنم این یکی را رضا نوشته. در واقع از مدتی قبل معلوم بود که قرار است فرد دیگری هم در این وبلاگ بنویسد. چون شاندل (نویسنده ی اصلی) مدتی است که به جای نام نویسنده نقطه چین گذاشته و در عوض، اسم خودش را در کنار عنوان نوشته ها در پرانتز قرار داده. مدتی مشغول پس و پیش کردن کلمه ها و گذاشتن ویرگول و سایر علایم آسان سازی  ِ خواندن، در جمله هایی مثل "و من باید را خیلی وقت است توی سرم دور می زنم بنویسم" شدم و این نوع نوشتن ِ قدیمی خرسندم کرد. احساس خوب ِ این قضیه گذشته از یادآوری خاطره ها، برمی گردد به این که می توان بالاخره به "نوع ِ نوشتن" ی که با وجود گذر زمان و سختی ها به زندگی خود ادامه داده، حق حیاتی شرافتمندانه را هدیه داد.

تنها کامنت نوشته را خواندم. از کتایون بود. ولی بدجوری توی ذوقم زد. قسمت های "رها شو" و "آبش کن" بیشتر. درواقع اگر در انتهای جمله ی اول صورتک "نیشخند" قرار می گرفت، می توانست حتی من را بخنداند. اما نه تنها این اتفاق نیفتاده بود، آخر ِ پی نوشت، صورتک "لبخند بانمک" کار را بیش از اندازه خراب کرده بود. بعد به کامنت های احتمالی خودم فکر کردم. یکی از آنها حاکی از این بود که پاسورد وبلاگ شاندل تا مشهد هم رفته (طبق آخرین اطلاع). و بعد من را یاد احترامی که شاندل برای رضا قایل است انداخت. نمی دانم چرا این "احترام" در نظر من رقت انگیز، و یا حتی به گونه ای محقر و ناستودنی است. در واقع جزء همان قسمت هایی است که "بیشتر" توی ذوقم می زند.

از گذاشتن کامنت صرف نظر کردم. به امرداد برگشتم. بیش از حد کساد و کسالت آور به نظر می رسید. لینک های دیگر هم وسوسه ام نکرد. پیداکردن یک موضوع هم برای پست جدید تقریبا محال بود. این امر نه تنها می توانست "رابطه" ی من و وبلاگ باشد، بلکه در اندک زمانی "رابطه" ی من و خوانندگان را فراهم می کرد. "رابطه" هایی هم به شکل مخلوط خاطره و آرزو در حباب های ذهنم ترکید که بالطبع در شبی این چنین معمولی نمی توانست محقق شود. می توانستم احساس کنم که امشب هیچ استعدادی برای ایجاد یک "رابطه" هرچند در شکل آف لاین ندارم. بنابراین نومیدانه به نقطه ی اول برگشتم. به تقویم رومیزی نگاه کردم. آخرین ارقام درشت، 23 بود. دیگر وقتش شده بود. "نیشخند" زدم. حالا تقریبا تمام روز را فرصت داشتم که با ارسال یک اس ام اس، بار دیگر شمارشگر اس ام اس ها را با تقویم رومیزی، به همراه تاریخ پست جدیدی که اکنون آماده بود، به وحدت کامل برسانم.

پانوشت: این مطلب را در نخستین ساعات روز ۲۳ ام نوشته بودم که به دلایلی (نسبتا عجیب) نتوانستم به موقع پستش کنم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 1:57 توسط عادل |