ریشه بر سنگ
غم کوچک به کوته سیگاری
از سینه برون دمد
خم اخم به ناز نسیمی
بر رخ شکند
...
اگر به قامت، راست ایستاده ام
نه از آن روی است که استوارم
از آن است که زمین را
-به زدن-
ضربان تازه ای نیست
بر منش لرزه ای نیست
سراسر، صحرا را
با تهدید ساقه ام
باد هرزه ای نیست
و مرا از این هراس هست
که قلب خاک
-به وقتش-
سخت تپنده است
و دیوارها
سخت در خور آوار
و مرا هراس هست
از نشستن بر دهانه ی کوهی
که در دلش
دریایی مذاب فروخفته
و با من از این راز
هیچ نگفته
...
شاید زین سبب است –یا سببی دیگر-
که چهره ام را اخم اگر می شکند
به لبخندی
"نمی شکفد"
و دیریست که مرا
دور از هیاهوی دوزخیان
بهشتی هم نیست.
چند بیتی در احوال من!
ندارم مهره ی مِهری
ندارم آتش و قهری
چنان در آسمانم گم
که گویی برف تابستان
غمی ناید به دیدارم
به آذینم، به آزارم
مرا موج هوس خفته
ز بحر رام و بی طوفان
شب مستی دگر بگذشت
که رفت آبم ز خط هفت
کنون انجام رویاهاست
به صبحی این چنین تابان
نه بر زهره نه بر بامم
کنار سینی و جامم
به پیشم روزِ بی حاصل
چگونه آورم پایان
دلم چون ساعت بیکار
ندارد لحظه ی دیدار
نخواند از طلب یاری
نخواهد سایر یاران
...
سایه ی بلند غروب
آن سوی کسالت هر روزه
در بطن نهنگ شب
شمع گونه ای برای یونسی چون من
و مرواریدوار
در جان صدف ایامم
بر ساحل دریای عمر
از عشق های گذشته سخن می گویم
از سایه های کوتاهشان هنگام غروب!
اینک سایه ی تو
چه واقعی کشیده است
صدایم را می نوازی،
در تارهای شب
و من چه امن نشسته ام
ذهنم در دهکده ی کوچک ادراکت
ساعتی جاری است، ساعتی می دود
به حیاط سبز اسارت گاه می ماند –در مهلتی اندک-
به درختساری میان شهر تیره
به شیبی دلپذیر از پس فرسنگ های هم ارتفاع
دور نیستی
با رویاها آمیخته نیستی
"دست بر چانه ای" را
دریای مقابلی
دیگر
تماشای امواج چه نصیبی دارد؟
باید به آب زد!
48
شوری برای نوشتن نیست.
دختر زیبای شعر در بزم خاموشی ام، به رقص با من نخواهد خاست. ساعت از سحر گذشته است. دیگر بیداری چه شکوهی دارد؟ زخم سینه ام گویی تنها مجرای نفس هایم بوده است. نفسی دیگر نیست.
...
کسالت را بهتر آن است که تایپ نکرد.
پانوشت: این پست، پست 48 ام این وبلاگ بود!
ساحل نشین شب های شور
امشب امواج دریا چه خروشی دارند
ماه زیبا
ساحل نشینی را می فریبد
مرد
شیفته ی صدای موج هاست
بی کلک امشب باید آمیخت
با تیره ی موج ها.
از افق ها تا بغل، حسرت
از چپ و از راست نگریستم
خویشتن را
تصویر "درد" در آینه
خود "درد" است
کاش هنر زیستن یک ترانه را
آموخته بودم
در بی پناهی این دشت
چیدن جعبه های مقوایی به دورم
و یک سقف
تنها آرزوی من است
قایق کاغذی
شاید
برای کودک ناکام دلتنگ
"سفر" است به حیاتی دیگر
برای من
آبی آسمان
نیامیخته با رنگ بال هایم
و روزنه ام
به جایی فراسوی این هستی
نگاه نمی کند
پولک ستاره در تور شب است
و در اقبال خواب
به دست ها نمی چسبد
برای من آن لحظه ی رنگین
لمس بال های شاپرک بود
که زمانی در پیش
- آرزومند -
و زمانی در پس
- افسوس وار -
چون دو دیوار حجمی سخت
که به هم می آیند، فشردش
و حس حریص حسرت
از اینجا تا آفاق ابد را
درنوردید.
پیکر...
"کهنه ی کدر"/
می نشیند در نگاه پنجره/،
انگشتی/
بر ابتدای فواره/.
غریو ناخوش/
زیر بالش/
پرپر می زند/.
سیاه گشته اند در شکم ماهی/
تخم ها/.
شوق ها/
معدوم ریسمان ذهن/.
باد/
بی پروا/
موجی می شود/،
قلب من/
دفن در ساحل/.
تصویر می رقصد/
در سرافکندگی نگاه/.
...
پیکر بی سر/
ناگزیر است/
به گور بازگردد/.
از لا به لای شکاف در (من در آینه):
عادل!
نکند که اهریمن تو را گماشته که برایش چامه بیارایی؟ نکند که مزد خوبی هم می دهد؟
عادل:
بچه شدی؟ این ها همه اش زاییده ی ذهن است.
توضیحی بر "حریق ذوق" (2)
آه از نیاکانم
که مرا در این زمین بی آفتاب کاشته اند
این بند هم ناراحتم می کند. هم از این جهت که باز عاملی جز خودم را مایه ی رویش دلتنگ بی آفتاب خود دانسته ام، هم از این جهت که دوباره این سرزمین را "بی آفتاب" خوانده ام. این قضیه نیز برمی گردد به سال های گذشته. دیگر آن احساس کافی را برای سرودن چنین اشعاری ندارم. این بار هم بی آن که سرشار باشم، سرریز شدم. دیگر فصل سرد قصه ی من به پایان رسیده و زمستان وجودم به گرمی گراییده. برف هایش آب شده، ولی حیات دلنشینی هم از زیرش پدیدار نگشته. من تشنه ی خورشید نیستم. من تشنه ی سکوت ثانیه هام.
( انگار کم کم این توضیح هم خودش توضیح می خواهد!)
سرم در سایه ها سرد شد
چونان گیاهی هستم که سرم از همان "زمین بی آفتاب" بیرون آمده و در سایه ها سرد شده. به واج آرایی حرف "س" هم توجه داشته ام.
میلی گرایید به نیستی
همان میلی که باید محرک شکوفایی و رشد کردن من باشد، دیگر دلش می خواهد که بمیرم.
مهی بارید بر صبح
اشاره ای به همان گم شدن آفتاب است، در هنگامی از روز که باید تازه آشکار شود. اصطلاح "باریدن مه" را دوست دارم. ذرات کوچک مه گویی که واقعا می بارند، اما خیلی سبک تر از قطره های باران. اینجای شعر که رسیدم موج دلپذیر وزنی شکل گرفت. دوست داشتم که ادامه اش بدهم. ولی برای حفظ آهنگ کل شعر فراموشش کردم.
اما فغانم در چشم های یک آیینه ایستاد
با خطی از اضطراب و فکر
فریاد که می زدم، لحظه ای در آینه نگاه کردم. و ساکت شدم. گویی که فریادم، فریادرسش را پیدا کرده. فکر کردم که آن فریادرس خودم هستم. از این مسئولیت مضطرب شدم و به فکر فرو رفتم.
شایدی زایید و انگاری گفت:
آفتابم
پشت آن سنگ است
در چاله ی زیرزمین خانه
و شاید هنوز
هم بازی توپ کوچک بچگی هایم باشد.
شاید آفتابم هنوز در گوشه ای از خاطره هایم، معصومانه حضور دارد.
...
بیشتر از این حوصله ام نمی آید. نمی دانم برای چه توضیح می دهم. می خواستم یک جوری خودم را راحت کنم. می خواستم خودم را سرزنش کنم. کمی بهتر شدم. ولی هنوز ناآرامم. مال این شعر نیست. مال زندگی منست. چه این شعر، چه آن شعر، چه هر حرف و سخن دیگری. هر چه بیافرینم لنگ می زند.
کنون شعر سپیدم آمد از ره کنم از چه سیه سیمای دفتر
فرستم با چه رو نوزادگان را به دنیا ناقص و کور و شل و کر
توضیحی بر "حریق ذوق" (1)
دردیم کوچک است
بر کف دل
که لبخند را خسته می کند
این حرف با یک احساس بد آغاز شد. احساسی که نمی گویم دقیقا چه بود. اما فکر کردم که می تواند ساده هم باشد. فکر کردم این کوهی که بر شانه ی من است شاید از جنس پنبه باشد و من فریب ظاهرش را خورده ام و تا زمین خم شده ام. برای همین نوشتم "کوچک".
این روزها لبخند می زنم. اما نمی توانم مدت زیادی بر چهره ام نگاهش دارد. فکر می کنم به خاطر همان درد یا دردی هم جنس آن درد باشد. دردی که ریشه اش در "دوست نداشتن" است.
همچون ترکی بر کاسه ی چشم
که اشکی از آن نمی چکد
از شب های خیس پرگریه ی من چند هفته ای می گذرد. آنقدر گریه کرده ام که انگار پوست چشم هایم نازک شده است. و راه های سرازیری اشک هایم بر گونه ام به جا مانده. دیگر از گریه کردن می ترسم. می ترسم باقی مانده ی جانم هم با اشک هایم آب شود و تمام شود. اما هنوز میل غریبی به گریه کردن دارم. انگار که اشک هایم مثل زهر است و اگر از جانم خارج نشود هلاکم می کند. دلم می خواست از "کاسه ی چشمم" اشکی می چکید. شاید که آرام می شدم. ولی همان طور که گفتم دردم کوچک است و مثل "ترکی" می ماند. ترکی که آدم را عصبانی می کند. من از عصبانیت بدم می آید. ترجیح می دهم که به جایش غمگین باشم.
من در آیینه ی این خاک
لب به بیم باران تر کرده ام
حتی آنقدر گریه می خواهم که به باران می اندیشم. اما همان طور که گفتم از آن بیم دارم. اصطلاح "لب تر کردن" را به معنای نوعی آمادگی برای بارش باران به کار بسته ام. به واج آرایی حرف "ب" توجه داشته ام. "در آیینه ی این خاک" را تقریبا بیخود گفته ام. فقط واژه ی "خاک" را در ارتباط با همان بارش باران که خاک پذیرای آن است به کار برده ام.
من سنگین آن سنگم
که به پایم بسته اند
رسیدیم به نخستین بندی که اعصابم را حسابی خرد کرده. گفته ام همانند مجرمان سال های دور وزنه ای به پایم زنجیر کرده اند و به واسطه ی آن است که نمی توانم خوب راه بروم و یا حتی بدوم. به پایم سنگی است که مرا سنگین کرده. این نوع نگاه و اعتقاد من متعلق به سال های گذشته و شعرهای گذشته است. فکر می کردم که این مشکل را خودم حل کرده ام. این که یک شخص یا نیروی مجهول را عامل رنج های خود بدانم. ولی راستش گاهی فکر می کنم که رنج های آدمی آنقدر زیاد است که گویی همان مجازاتی در قبال گناهی نامعلوم است. نمی توانم با خودم کنار بیایم که این همه درد و رنج اصولا برای چیست. برای آن که پاداش بعدش به آدم بچسبد؟ کمی دور از باور است. نمی دانم. حتما نگاه های دیگری هم وجود دارد که از این بهتر است. مثلا عرفان جواب خوشایندی به آدم می دهد. ولی برای مردم عادی بیچاره کمی دور می نماید. باید چیز دم دست تری هم وجود داشته باشد. به هر حال از این بند خوشم نمی آید.
بر چوب تر ایستاده ام
با قامتی خمیده ی رشک بردنم
باز از دو سوی دستانم
در انتظار سقوط آذرخش
در چند بند قبل دلم می خواست که باران بگیرد. اما حالا می خواهم که آتش بگیرم. یک جوری همان است. در هر دو حالت پدیده ای انسان را فرا می گیرد و از خود نجات می دهد. چه خیس شدن زیر باران، چه سوختن در آتش. اما بر روی پشته ای هیزم تر ایستاده ام که آتش نمی گیرد. اما هنوز به آذرخش امیدوارم که مرا آتش بزند. پس دست هایم را باز می کنم و دلم می خواهد که برق آذرخش را در دست هایم لمس کنم و گرفته اش شوم و بسوزم.
"قامتم خمیده ی رشک بردن" است. یعنی حسادت که از ویژگی های ناپسند اخلاقی منست، قامتم را خم کرده و از آن رنج می برم.
آتشی نخواهد بود
که ته مانده هایم
ستاره ای بر خاک شود
یا ترانه ای بر سنگ
و یا حتی مشتی خاکستر
که همپای با غبار
در سرزمین بی نشان باد سر درآورد
دلم می خواهد از عصاره ی جانم چیز باارزشی به وجود آید. شاید مثل سیمرغ. می خواهم که بمیرم و "ستاره ای" شوم یا "ترانه ای". و یا حتی "خاکستری" به سبکی "غبار" که وقتی باد می وزد مرا از جای بلند کند و با خود به "سرزمین های بی نشانش" ببرد. من هم مثل همه ی آدم های دیگر از مرگ مطلق می ترسم. اما گونه ای جاودانگی بدون ذهن را دوست دارم که انگار در قالب یک پدیده ی طبیعی محقق می شود. نمی دانم. باز هم نمی دانم. من تنها از این منظر که "انسان" هستم به جهان نگاه می کنم. من هیچ نمی دانم.
ادامه دارد...
حریق ذوق
دردیم کوچک است
بر کف دل
که لبخند را خسته می کند
همچون ترکی بر کاسه ی چشم
که اشکی از آن نمی چکد
من در آیینه ی این خاک
لب به بیم باران تر کرده ام
من سنگین آن سنگم
که به پایم بسته اند
بر چوب تر ایستاده ام
با قامتی خمیده ی رشک بردنم
باز از دو سوی دستانم
در انتظار سقوط آذرخش
آتشی نخواهد بود
که ته مانده هایم
ستاره ای بر خاک شود
یا ترانه ای بر سنگ
و یا حتی مشتی خاکستر
که همپای با غبار
در سرزمین بی نشان باد سر درآورد
آه از نیاکانم
که مرا در این زمین بی آفتاب کاشته اند
سرم در سایه ها سرد شد
میلی گرایید به نیستی
مهی بارید بر صبح
اما فغانم در چشم های یک آیینه ایستاد
با خطی از اضطراب و فکر
شایدی زایید و انگاری گفت:
آفتابم
پشت آن سنگ است
در چاله ی زیرزمین خانه
و شاید هنوز
هم بازی توپ کوچک بچگی هایم باشد.