تبليغاتX
امرداد

سحر

 

لبم سرد و دهانم باز بسته است

همه شوقم به زنداني نشسته است

مرا در رويشي آغاز كردي

تنم اكنون چنين مبهوت و خسته است

 

تو را اي خواب اندوه گذشته

من ازتنهايي ام  بيدار كردم

كنارت سرگذشت درد خواندم

از آن بار دگر اندوه مندم

 

تو آن قصر بلورين برف فامي

كه در افسانه ها در جستجويند

كنون كز خاطرم اينسان گذشتي

همه افسانه ها را گو بيايند

 

اگر بايد به گيتي بي تو مانم

دمادم خاطراتت را بخوانم

مرا با سيل يادت كن فراموش

كه بيگانه زخيل زندگانم

 

ببر من را به حس  آسمان ها

 به ادراك لطيف ابر و باران

مرا لمس گل  و شبنم بياموز

در آغوش نسيم صبحگاهان

 

كدامين شب سحر را ساز كرده

بگو اي ساز جانسوز سحرگاه

كدامين غنچه در گورم شكفته

بگو اي كه بهاراني به هر گاه

 

من اينك همچو سياري پريشان

كه مي جستم  تو را در خواب هايم

كنار ديدنت خوابم ببرده

به كابوسي كهن ره مي گشايم

 

مرا با دست هاي خود صدا كن

از اين كابوس سوزانم رها كن

در آغوش  لطيف خواب هايت

مرا اين بار با مرگ آشنا كن

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:29 توسط عادل |

شعر اینک

 

                         بلندای آویزشی دلپذیر       همانا که بندی است سخت و گران

                      که آید فرود از فراز خوشی         به گودال تنگی ز انده، گمان

                        به نزدیکی مهر نو ایزدان        نشاید شدن چون هماورد جان

                    هم این آرزوی کهن دور ساخت      و هم کرده این بنده را بند آن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:17 توسط عادل |

کهن جامه

 

دیریست که آدم دیگری شده ام. همه چیز برایم عجیب و درد آور شده. دیگر از آن همه اندیشه ی اگزیستانزیالیستی و روشن فکر مآبانه جز ژست سیگار کشیدنش چیزی باقی نماده. وقتی که سیگار می کشم چشم هایم را تار می کنم و فکر می کنم که گویی جهان و زندگانش برایم بی اهمیت شده است. چند دقیقه ای محکم می شوم و دردهایم را فراموش می کنم. و یا آنها را منظم کرده و برایشان با خوش بینی تصمیم می گیرم. این روزها هر از چند گاهی کاپشنم را بر تن می کنم و کلاهم را روی سرم می گذارم و می روم در حیاط سرد قدم می زنم و سیگار می کشم. نم نم سرد برف و باران می بارد و صورتم یخ می کند. دست هایم هم سرخ می شود. مادرم می گوید سیگار نکش. در دلم می گویم سیگار کشیدن مشکل آخر من است. می گوید کمتر بخواب. می گویم پرخوابی مشکل یکی مانده به آخریم است. می گوید کمی درس و کتاب بخوان. می گویم نخواندن مشکل دو تا مانده به آخریم است. می گوید لااقل در سرما با لباس نازک به حیاط نرو. می گویم سرما که دیگر اصلا مشکلم نیست. اگر از صورت مشکلاتم لیستی تهیه کنم مطمئنا جایی به سرما تعلق نخواهد گرفت. همین جاست که می گوید پس به آدم هایی فکر کن که همین سرما مشکل اساسیشان است. گرسنگی و نداشتن سرپناه را هم بهش اضافه کن. کمی فکر می کنم. می گویم راست است. اما من با توجه به شرایطم خوشبخت نیستم. همیشه احساس می کنم که باید جور دیگری باشم. وقتی که دوستان هم شرایط با خودم را می بینم غصه ام می گیرد. من در طول همین زندگی دنیاهایی را تجربه کرده ام که سراسر شکوه و خوشبختی بوده است. حالا چگونه می توانم با یاد این تجربه ها دنیایی را که در این مقطع زندگی درونش هستم تحمل کنم؟ همیشه از قناعت به حداقل ها وحشت داشته ام. و حالا محکوم به حداقل ها هستم. مانند حداقل شوقی که یک موجود زنده می تواند به حیات داشته باشد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:11 توسط عادل |

از احساس های رفته

 

پلک هایم را چند بار بر هم می زنم

اینجا شب است یا من کور شده ام؟!

روی تخته ی سیاه ذهنم

با آخرین ذرات نور

نام تو را حک می کنم

قول بده وقتی شکل گرفتی

نامم را فریاد کنی.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:55 توسط عادل |

من مرده ام

 

احساس هایم کجاست؟...

 دچار رخوت سنگینی هستم.

دلتنگی هایم گم شده است.

 تمام احساسم خلاصه می شود در لحظه ی مکش سیگاری.

دود می شود و در فضای بی انتها معلق می ماند.

دارم پایم را بر زمین سفت  می کنم.

راست است.

خودم گفته بودم که دیگر دل نمی خواهم.

زمین می خواهم.

خاک می خواهم.

برای زنده ماندن باید به خاک، سخت چسبید.

باید چونان ریشه ی درختی،

در خاک پیش رفت

و حتی دست های ریشه ی درخت دیگری را هم گرفت.

پایم را به وزنه ی زمین زنجیر می کنم.

می دانم که ماندنی هستم.

اما...

من بدون احساس می میرم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:25 توسط عادل |

درد زیبا

 

آدم روي كنده ی درخت نوشت:
سيب
فرهاد روي سنگ نوشت:
شيرين
كودك روي تخته نوشت:
سيب، شيرين است.

 

(منبع: کامنت دانی وبلاگ شادی. نویسنده: "من.اجی.داداش")

 

پانوشت: این سخن مال هر کی که هست خیلی قشنگه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:18 توسط عادل |