تبليغاتX
امرداد

نیلسا

 

تقصیر کسی نیست

تقصیر هیچ کس

که لمس نمی شوم

مدتیست

یائسه مانده مادیان مدادم

کره نمی زاید

و سفید مانده این صفحه ی تاریک...

 

چه بگویم؟ آنقدر زیبا می نویسی که می ترسم اگر توصیفت کنم جوری حرف بزنم که از زیباییت چیزی کم کنم. می ترسم که بدن پاک و عریانت را لمس کنم. آخر با این دست های آلوده و زمخت؟ نگاهشان می کنم و اندوهگین می شوم. نگاهت می کنم و حسرت می خورم. تازه دست های من همیشه خیس است. یادم می آید که به دوستی می گفتم دست های من همیشه از تنهایی می گرید.

ماه مهر بود که با تو آشنا شدم. یادت می آید که چه هیجانی داشتم؟ آمدم و برایت نوشتم:

 

سلام. فوق العاده س. تو تنها کسی هستی که بهتر از من شعر می گی!!!!

(خب یه خورده هر دو تامونو بردم بالا چه اشکالی داشت؟)

فقط صدای تو شعر تهی مغز منو شکوند. آخ چه شکستن خوش آهنگی!

من اصلا صبر ندارم. خیلی زیبا می نویسی. دیگه داشتم خسته می شدم که دست هنر تو از خواب کسالت بیدارم کرد. باید پیش من هم بیای. می خوام که با هم دوست شیم. من با یه نگاه عاشق شعرهای تو شدم.

می دونی چرا؟ چون سال هاست تصویر زیبای شعرهای تو رو در ذهنم نشونی دارم.

اون قدر به غروب خیره شدم که بالاخره خورشید رخ تو "فراتر از کوه ها" متولد شد. حالا می خوام با تمام وجود طلوعم رو به نظاره بنشینم.

اسمت خیلی قشنگه نیلسا. اسم واقعیت هم همینه؟ تو از اونایی هستی که ذوق منو به جنبش وا می داری. ولی راستش دلم گرفته. احساس می کنم که باید سکوت کنم. باید آیینه ای پیدا کنم که "من اصیل" رو نشونم بده. باید تو تنهایی، خودم رو بتراشم تا سنگ، بزدایم تا عشق.

...

 

خیلی ساده بگویم. عاشق تو و شعرهایت شدم. گمان می کردم آن فرشته ی زیبایی را که تار و پودش به لطافت واژه های شعرهاست، پیدا کرده ام. من همیشه در خیالم این چنین بانویی را تصور کرده ام و با این چنین بانویی به رقص عشق برخاسته ام. بی گمان زیبایی تو از زیبایی خیال من هم بیشتر بوده است. اما شاید چیزی در وجود من کم بوده است. چیزی که همیشه در لحظه های بی تاب خاموش می شود و مرا در بی صدایی اشک هایم رها می کند. بعدها به من گفتی تب تند خیلی زود سرد می شود.  شاید هم فاصله ها ما را در زنجیر کرده اند. می دانم که در میانه ی راه دوست خوبی نبوده ام. پرتپش آمدم و پرتپش بدرقه ات می کنم. می دانم که صدایم هرگز صدای ماندگاری نبوده است و واژگان حرف هایم نه خاطره ای رنگین که بر سپیده های ذهنت بنشیند. نمی دانم چرا. ولی این لحظه احساس می کنم که باید خواهشی بکنم. خواهش می کنم نرو! واژه ها مرا به بلندای ستیغ حضورت رسانده اند و دوریت را به مانند پرت شدنی تهدید می کنند. خواهش می کنم پرتم نکن! چندی شعرهای سپیدت را بر صفحه ی سیاه تارنگارت نگاشتی. باز هم بینگار. دیگر گونه بینگار. برو و دیگرگونه باز آی. می دانم. من هم از این رفتن ها داشته ام. روزی بود که دیگر به انتها رسیدم و نوشتم:

 

...

و من دوباره به قعر قلب خود فرو رفتم

آنجا که سرد است

و واژه های شعر من بر لب ها ترک می خورد

آنجا که سکوت هست و سکون

و حس پایان ناپذیر مرگ

لحظه به لحظه

هر حس دیگری را به کام می کشد

آه، من به زودی

در دنیای سیاه و سفید خویش

رنگ تو را از یاد خواهم برد.

 

نیلسای مهربانم،

نام آبیت را فراموش نمی کنم. تب تندم کاغذی را سوزاند که از خاکسترش شعری همیشگی زاده شد. تو هم بیهوده شعر سرخ نمی کنی. خدا نگه دارت.

 

بیهوده تقلا می کنم...!

بیهوده شعر سرخ می کنم،

بیهوده می گویم: تاریکم!

                     برهوت شاعرانه های من را،

                     خار و خاشاکی هم نیست،

                              امشب، چقدر دلتنگم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:16 توسط عادل |

به کوچکی دست های نیایش

 

او آشتی کرده است

و من

آرام آرام

احساس می کنم لطافت یادواره ها را

ناهمواری های لحاف

مثل امواج دریا

و من

شناور

با چشم های ساکن غم اندود

پدرم می گوید:

بیا کمی تخته بازی کنیم

و من

می گویم:

راحتم.

 

پانوشت: وزن این شعر را تحت تاثیر شعرهای شادروان احمد شاملو آراستم.

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:7 توسط عادل |