تبليغاتX
امرداد

48

 

شوری برای نوشتن نیست.

دختر زیبای شعر در بزم خاموشی ام، به رقص با من نخواهد خاست. ساعت از سحر گذشته است. دیگر بیداری چه شکوهی دارد؟ زخم سینه ام گویی تنها مجرای نفس هایم بوده است. نفسی دیگر نیست.

...

کسالت را بهتر آن است که تایپ نکرد.

 

 

پانوشت: این پست، پست 48 ام این وبلاگ بود!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:49 توسط عادل |

ساحل نشین شب های شور

 

امشب امواج دریا چه خروشی دارند

ماه زیبا

ساحل نشینی را می فریبد

مرد

شیفته ی صدای موج هاست

بی کلک امشب باید آمیخت

با تیره ی موج ها.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:11 توسط عادل |

از افق ها تا بغل، حسرت

 

از چپ و از راست نگریستم

خویشتن را

تصویر "درد" در آینه

خود "درد" است

کاش هنر زیستن یک ترانه را

آموخته بودم

در بی پناهی این دشت

چیدن جعبه های مقوایی به دورم

و یک سقف

تنها آرزوی من است

قایق کاغذی

شاید

برای کودک ناکام دلتنگ

"سفر" است به حیاتی دیگر

برای من

آبی آسمان

نیامیخته با رنگ بال هایم

و روزنه ام

به جایی فراسوی این هستی

نگاه نمی کند

پولک ستاره در تور شب است

و در اقبال خواب

به دست ها نمی چسبد

برای من آن لحظه ی رنگین

لمس بال های شاپرک بود

که زمانی در پیش

- آرزومند -

و زمانی در پس

- افسوس وار -

چون دو دیوار حجمی سخت

که به هم می آیند، فشردش

و حس حریص حسرت

از اینجا تا آفاق ابد را

درنوردید.

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:41 توسط عادل |

پیکر...

 

"کهنه ی کدر"/

می نشیند در نگاه پنجره/،

انگشتی/

بر ابتدای فواره/.

غریو ناخوش/

زیر بالش/

پرپر می زند/.

سیاه گشته اند در شکم ماهی/

تخم ها/.

شوق ها/

معدوم ریسمان ذهن/.

باد/

بی پروا/

موجی می شود/،

قلب من/

دفن در ساحل/.

تصویر می رقصد/

در سرافکندگی نگاه/.

...

پیکر بی سر/

ناگزیر است/

به گور بازگردد/.

 

 

 

از لا به لای شکاف در (من در آینه):

عادل!

نکند که اهریمن تو را گماشته که برایش چامه بیارایی؟ نکند که مزد خوبی هم می دهد؟

عادل:

بچه شدی؟ این ها همه اش زاییده ی ذهن است.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:34 توسط عادل |

توضیحی بر "حریق ذوق" (2)

 

آه از نیاکانم

که مرا در این زمین بی آفتاب کاشته اند

 

این بند هم ناراحتم می کند. هم از این جهت که باز عاملی جز خودم را مایه ی رویش دلتنگ بی آفتاب خود دانسته ام، هم از این جهت که دوباره این سرزمین را "بی آفتاب" خوانده ام. این قضیه نیز برمی گردد به سال های گذشته. دیگر آن احساس کافی را برای سرودن چنین اشعاری ندارم. این بار هم بی آن که سرشار باشم، سرریز شدم. دیگر فصل سرد قصه ی من به پایان رسیده و زمستان وجودم به گرمی گراییده. برف هایش آب شده، ولی حیات دلنشینی هم از زیرش پدیدار نگشته. من تشنه ی خورشید نیستم. من تشنه ی سکوت ثانیه هام.

( انگار کم کم این توضیح هم خودش توضیح می خواهد!)

 

سرم در سایه ها سرد شد

 

چونان گیاهی هستم که سرم از همان "زمین بی آفتاب" بیرون آمده و در سایه ها سرد شده. به واج آرایی حرف "س" هم توجه داشته ام.

 

میلی گرایید به نیستی

 

همان میلی که باید محرک شکوفایی و رشد کردن من باشد، دیگر دلش می خواهد که بمیرم.

 

مهی بارید بر صبح

 

اشاره ای به همان گم شدن آفتاب است، در هنگامی از روز که باید تازه آشکار شود. اصطلاح "باریدن مه" را دوست دارم.  ذرات کوچک مه گویی که واقعا می بارند، اما خیلی سبک تر از قطره های باران. اینجای شعر که رسیدم موج دلپذیر وزنی شکل گرفت. دوست داشتم که ادامه اش بدهم. ولی برای حفظ آهنگ کل شعر فراموشش کردم.

 

اما فغانم در چشم های یک آیینه ایستاد

با خطی از اضطراب و فکر

 

فریاد که می زدم، لحظه ای در آینه نگاه کردم. و ساکت شدم. گویی که فریادم، فریادرسش را پیدا کرده. فکر کردم که آن فریادرس خودم هستم. از این مسئولیت مضطرب شدم و به فکر فرو رفتم.

 

شایدی زایید و انگاری گفت:

آفتابم

پشت آن سنگ است

در چاله ی زیرزمین خانه

و شاید هنوز

هم بازی توپ کوچک بچگی هایم باشد.

 

شاید آفتابم هنوز در گوشه ای از خاطره هایم، معصومانه حضور دارد.

 

...

بیشتر از این حوصله ام نمی آید. نمی دانم برای چه توضیح می دهم. می خواستم یک جوری خودم را راحت کنم. می خواستم خودم را سرزنش کنم. کمی بهتر شدم. ولی هنوز ناآرامم. مال این شعر نیست. مال زندگی منست. چه این شعر، چه آن شعر، چه هر حرف و سخن دیگری. هر چه بیافرینم لنگ می زند.

 

        کنون شعر سپیدم آمد از ره                    کنم از چه سیه سیمای دفتر

       فرستم با چه رو نوزادگان را                به دنیا ناقص و کور و شل و کر

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:7 توسط عادل |

توضیحی بر "حریق ذوق" (1)

 

دردیم کوچک است

بر کف دل

که لبخند را خسته می کند

 

این حرف با یک احساس بد آغاز شد. احساسی که نمی گویم دقیقا چه بود. اما فکر کردم که می تواند ساده هم باشد. فکر کردم این کوهی که بر شانه ی من است شاید از جنس پنبه باشد و من فریب ظاهرش را خورده ام و تا زمین خم شده ام. برای همین نوشتم "کوچک".

این روزها لبخند می زنم. اما نمی توانم مدت زیادی بر چهره ام نگاهش دارد. فکر می کنم به خاطر همان درد یا دردی هم جنس آن درد باشد. دردی که ریشه اش در "دوست نداشتن" است.

 

همچون ترکی بر کاسه ی چشم

که اشکی از آن نمی چکد

 

از شب های خیس پرگریه ی من چند هفته ای می گذرد. آنقدر گریه کرده ام که انگار پوست چشم هایم نازک شده است. و راه های سرازیری اشک هایم بر گونه ام به جا مانده. دیگر از گریه کردن می ترسم. می ترسم باقی مانده ی جانم هم با اشک هایم آب شود و تمام شود. اما هنوز میل غریبی به گریه کردن دارم. انگار که اشک هایم مثل زهر است و اگر از جانم خارج نشود هلاکم می کند. دلم می خواست از "کاسه ی چشمم" اشکی می چکید. شاید که آرام می شدم. ولی همان طور که گفتم دردم کوچک است و مثل "ترکی" می ماند. ترکی که آدم را عصبانی می کند. من از عصبانیت بدم می آید. ترجیح می دهم که به جایش غمگین باشم.

 

من در آیینه ی این خاک

لب به بیم باران تر کرده ام

 

حتی آنقدر گریه می خواهم که به باران می اندیشم. اما همان طور که گفتم از آن بیم دارم. اصطلاح "لب تر کردن" را به معنای نوعی آمادگی برای بارش باران به کار بسته ام. به واج آرایی حرف "ب" توجه داشته ام. "در آیینه ی این خاک" را تقریبا بیخود گفته ام. فقط واژه ی "خاک" را در ارتباط با همان بارش باران که خاک پذیرای آن است به کار برده ام.

 

من سنگین آن سنگم

که به پایم بسته اند

 

رسیدیم به نخستین بندی که اعصابم را حسابی خرد کرده. گفته ام همانند مجرمان سال های دور وزنه ای به پایم زنجیر کرده اند و به واسطه ی آن است که نمی توانم خوب راه بروم و یا حتی بدوم. به پایم سنگی است که مرا سنگین کرده. این نوع نگاه و اعتقاد من متعلق به سال های گذشته و شعرهای گذشته است. فکر می کردم که این مشکل را خودم حل کرده ام. این که یک شخص یا نیروی مجهول را عامل رنج های خود بدانم. ولی راستش گاهی فکر می کنم که رنج های آدمی آنقدر زیاد است که گویی همان مجازاتی در قبال گناهی نامعلوم است. نمی توانم با خودم کنار بیایم که این همه درد و رنج اصولا برای چیست. برای آن که پاداش بعدش به آدم بچسبد؟ کمی دور از باور است. نمی دانم. حتما نگاه های دیگری هم وجود دارد که از این بهتر است. مثلا عرفان جواب خوشایندی به آدم می دهد. ولی برای مردم عادی بیچاره کمی دور می نماید. باید چیز دم دست تری هم وجود داشته باشد. به هر حال از این بند خوشم نمی آید.

 

 

بر چوب تر ایستاده ام

با قامتی خمیده ی رشک بردنم

باز از دو سوی دستانم

در انتظار سقوط آذرخش

 

در چند بند قبل دلم می خواست که باران بگیرد. اما حالا می خواهم که آتش بگیرم. یک جوری همان است. در هر دو حالت پدیده ای انسان را فرا می گیرد و از خود نجات می دهد. چه خیس شدن زیر باران، چه سوختن در آتش. اما بر روی پشته ای هیزم تر ایستاده ام که آتش نمی گیرد. اما هنوز به آذرخش امیدوارم که مرا آتش بزند. پس دست هایم را باز می کنم و دلم می خواهد که برق آذرخش را در دست هایم لمس کنم و گرفته اش شوم و بسوزم.

"قامتم خمیده ی رشک بردن" است. یعنی حسادت که از ویژگی های ناپسند اخلاقی منست، قامتم را خم کرده و از آن رنج می برم.

 

 

آتشی نخواهد بود

که ته مانده هایم

ستاره ای بر خاک شود

یا ترانه ای بر سنگ

و یا حتی مشتی خاکستر

که همپای با غبار

در سرزمین بی نشان باد سر درآورد

 

دلم می خواهد از عصاره ی جانم چیز باارزشی به وجود آید. شاید مثل سیمرغ. می خواهم که بمیرم و "ستاره ای" شوم یا "ترانه ای". و یا حتی "خاکستری" به سبکی "غبار" که وقتی باد می وزد مرا از جای بلند کند و با خود به "سرزمین های بی نشانش" ببرد. من هم مثل همه ی آدم های دیگر از مرگ مطلق می ترسم. اما گونه ای جاودانگی بدون ذهن را دوست دارم که انگار در قالب یک پدیده ی طبیعی محقق می شود. نمی دانم. باز هم نمی دانم. من تنها از این منظر که "انسان" هستم به جهان نگاه می کنم. من هیچ نمی دانم.

 

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:51 توسط عادل |

حریق ذوق

 

دردیم کوچک است

بر کف دل

که لبخند را خسته می کند

همچون ترکی بر کاسه ی چشم

که اشکی از آن نمی چکد

من در آیینه ی این خاک

لب به بیم باران تر کرده ام

من سنگین آن سنگم

که به پایم بسته اند

بر چوب تر ایستاده ام

با قامتی خمیده ی رشک بردنم

باز از دو سوی دستانم

در انتظار سقوط آذرخش

آتشی نخواهد بود

که ته مانده هایم

ستاره ای بر خاک شود

یا ترانه ای بر سنگ

و یا حتی مشتی خاکستر

که همپای با غبار

در سرزمین بی نشان باد سر درآورد

آه از نیاکانم

که مرا در این زمین بی آفتاب کاشته اند

سرم در سایه ها سرد شد

میلی گرایید به نیستی

مهی بارید بر صبح

اما فغانم در چشم های یک آیینه ایستاد

با خطی از اضطراب و فکر

شایدی زایید و انگاری گفت:

آفتابم

پشت آن سنگ است

در چاله ی زیرزمین خانه

و شاید هنوز

هم بازی توپ کوچک بچگی هایم باشد.

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 21:53 توسط عادل |

سخن امشب... هیس!

 

سکوت

درد را می انبارد

      دل را می پوساند

            لب را می خشکاند

                  شوق را می کوباند

                         وهم را می چرخاند

                               آرزو را می ترساند

                                                  ولی

سامان کار است

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 2:54 توسط عادل |

twins

 

خب بریم سر اصل کارمون!

می خوام وب دو تن از دوستان ارجومند رو به شما معرفی کنم (ارجومند بیشتر از ارجمند حال می ده!).

من اگه با نسرین آشنا نشده بودم الان 1 بعد از ابعاد وجودم گم بود! اگرم با محبوبه آشنا نشده بودم الان اصلا وجودم ابعاد نداشت...

اشتباه نشه! این دو تن، آن دو تن نیستن اینو فقط محض یه جور قدردانی گفتم...

محمد و علی عزیز:

در وبلاگی با عنوان آینه و آدرسی که با اسم دوقلوها (البته معادل انگلیسیش ... دیگه خودتون پیدا کنین، به خدا فقط یه دونه هست) لینکشون کردم. (همه ی این اراجیفو واسه این بافتم که حال نداشتم انگلیسیشو بنویسم)...

 

دو تن از متفکران قرون اخری و خورشید های دوگانه ی آسمان هشتم (!) که چندیست از جایگاه خود نزول فرموده، بر سر این جانب خراب گشته اند! در روزگاری که فقدان معرفت گریبان مردم بیچاره را چسبیده و نقصان منزلت غنچه های سعادت را از دل های اینان برچیده، می رود که چشممان بر حضور این دو عالی مقام درخشیدن از سر گیرد. که نوای جانکاه این حقیر را از سیاهچاله های تردید و بزدلی شنفته و برایمان از رمز مغز گفته و دلمان را با نور علم سفته اند. اغراق نمی کنم. هر یکی به سان قرآنی و... سر ما ز نادانی... آنچنان پریشان است... که تو هم نمی دانی! این چنین گوهرانی...! در اعماق هفت اقیانوس و هفت اقلیم و هفت گنبد هم نمی یابی!!!

 

دی وی دی افشرده اند اینان!

کهن غم دار افسرده ایم اما!

همان ربان دل زنده اند اینان!

چمن گل های پژمرده ایم اما!

...

                                 بوق و کرنا، کوس و طبلت، سوت و نای        

                             ای جماعت این دو هم گشتند اندر وب به جای!

 

(منو بگو که با این همه استعدادم باید واسه این دو تا موجود شعر بگم!... هیشکی که از ما تعریف نمی کنه لااقل خودمون از خودمون تعریف کنیم)

 

پانوشت 1: چمن گل به معنای گل چمن است. (گلی که در چمن ها روییده)

پانوشت 2: طبلت همان طبل است!

پانوشت 3: من جدا قصد هیچ نوع بی ادبی نداشتم. شاید کمی اغراق کردم. ولی این دوستان من واقعا اندیشمند، کتاب خون، جامعه شناس و حتی فیلسوف هستن. و در زمینه های مختلف فلسفی، جامعه شناسی، مسائل روانی (!)، عرفان، اخلاق، علوم محض و ... صاحب اطلاعات، نظر و معرفت ان. غرض نوعی معرفی طنزآلود بود. البته خیلی چیزها رو هم نگفتم. منظورم حقایق جالبی در مورد افکار و شخصیت این دو هست. بگذریم که من خودمم خیلی جاها از اندیشه هاشون سر در نمیارم!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:35 توسط عادل |

آسمان نامه ایست، ماه نامه ایست... و من می گشایم

 

پرنده ای از برابرت می گذرد

سیگاری می سوزد

و دستی به سویت پر می گشاید

تنهایی ام باز عاشق شده

باور کن همسفری نیست!

...

ماه تمام من!

امشب تو در آسمان بیداری

من چرا بخوابم؟

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:55 توسط عادل |