تبليغاتX
امرداد

این روزها

 

برقراری نظم معمولا به تنهایی برای مقابله با پوچی کافی است.

 

مثل کارت های سفید می ماند. مثل مکعب های کوچک. مثل هفته های شش روزه -یکشنبه ها روز کار است!- مثل روز های بیست و سه ساعته -ساعت شش ساعت ورزش است برای روز یکشنبه- مثل ساعت های پنجاه و نه دقیقه ای -دقیقه ی پانزده دقیقه ی تماشاست-

مثل دیوار می ماند. دیوار های خشتی پانزده ردیفه. جلو. عقب. چپ. راست. پایین. بالا. مثل اعداد می ماند. مثل یک. دو. مثل تو. مثل چهار. پنج. مثل گنج. مثل هشت. نه. مثل گه.

کارت های سفید را برمی دارم. آنها در حقیقت کاغذ های چند لایه ای از یک دفتر نیمه کاره هستند. درخواستش به همراه یک قلم حداقل حقم بود. آنقدر احمق نبودم که رویشان چیز بنویسم. با احتساب روزی یک جمله -که دست کم یک ساعت رویش فکر کرده باشم!- تنها دویست روز دوام می آوردند! و تنها دویست ساعت از آن چهار هزار و هشتصد ساعت را پر می کردند. ریاضی را دوست دارم. بازی را هم همین طور. ریاضی زبان ِ نظم است. حتی وقتی که نظمی هم وجود ندارد ریاضی می تواند وجود داشته باشد. می تواند بازی باشد. و بازی رنگ ِ لحظه هاست. روی کارت ها نقاشی می کنم: یک دل. دو دل. چهار تا. پنج تا. هشت. و نه تا. مادر. خدا. و سرباز. همه ی آفرینش را در این سیزده کارت پیدا کرده ام. سرم گیج می رود. در چهار فصل ضربشان می کنم: دل ِ تنگ برای پاییز. خشت ِ سخت برای زمستان. گشنیز ِ تازه برای بهار. پیک ِ نیک برای تابستان. بر اول را می زنم: آس خشت! قرارداد می کنم: آس خشت من پانزده خشت دارد!

...

دویست روز می گذرد. و من همچنان فال می گیرم. نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم. آخر همیشه احتمال رهایی من از این حبس ابد بالای نود و پنج در صد درمی آید! سرم را از پشت به دیوار می کوبم. به کنج سقف خیره می مانم. چشم هایم را می بندم. در تاریکی ِ چشم هایم سوزنی فرو می رود. چشم هایم را باز می کنم: یک ستاره است... یک ستاره است... یعنی... آن خشت پانزدهم کی افتاد؟

تصحیح می کنم:

 

برقراری نظم (به اضافه ی یک خشت ِ افتاده!) معمولا برای مقابله با پوچی کافی است.

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:35 توسط عادل |