رفتیم و آمد و بازگشتیم
یک فصل دیگر هم رفت. یک برگ دیگر هم گم شد. همانی که باد خزان خاکش کرد و سوز زمستان هر چه فن بود رویش اجرا نمود. حالا بهار آمده و سراغش را گرفته. برف ها را کنار زده و حتی زمین را دو متر هم کنده و می گوید پس کو چرا نیست. گفتیمش آن که دیگر پوسید و کود شد برای درخت آلوچه. تو هسته ی خودت را بکار. گفت باشه. پس بگیر باد من را. گرفتیم و پوشیدیم و بوییدیم بادش را. و تعجب نکردیم از این که بوی خوب می داد و کمی سردمان شد. گفتیم لطفش به خنکی اش است. باد گرم به باد گورستان می ماند. آن هم از نوع صحرایی اش. و ما همیشه صحرا را دوست داشته ایم. صحرا اگر به قشنگی جنگل نباشد به قشنگی دریا که هست. و دریا هر چه باشد از جنگل قشنگ تر است. دوستی داشتیم که اسمش را گذاشته بودیم "دوست". و صدایش می کردیم "دوست". دلمان خوش بود که ما هم "دوست داریم". یک بار پرسید که جنگل را بیشتر دوست داری یا دریا را. گفتیم ما فقط یک "دوست" داریم که آن هم موهایش مثل جنگل است و لب هایش مثل دریا. این شد که مجبور شدیم "سحرا" را برگزینیم و برویم در گورستانش تا باد گرم بیاید و لباس هایمان را ببرد با خود. تازه یادمان آمد که چرا آن موقع نمی دانستیم. نمی دانستیم که باید در دریا شنا کرد و در جنگل دنبال "آهو" گشت. پس راه افتادیم. زه کمان را کشیدیم و آهی کشیدیم و آهو را کشیدیم. با توری که آورده بودیم. تازه فهمیدیم که آهو چقدر خوب است. اگر نشود در جنگل کشیدش در کاغذ که می شود. کاغذ هم از جنگل به دست می آید دیگر. و اگر همه ی این ها در موهای آن "دوست" یافت می شد دیگر کاغذ نقاشی ما به چه درد می خورد. این بود که دیگر دریا را فراموش کردیم و چسبیدیم به همان شن های داغی که تازه موج برداشته بود. صدایی در گوشمان پیچید. فکر کردیم برگ خزان دارد بالا می آید. گفت برگ خران که دیگر پوسید و رفت. تو کود خودت را بریز. گفتیم آها صدای پا است. پرسیدیم صدای پای اسب است. گفت نه صدای پای آهوست. این بار تعجب کردیم و گفتیم آهو را که در کاغذ کشیدیم و مچاله کردیم و کاغذ را باد گرم با خودش برد. گفت کاغذ را "باران" با خودش آورده و پیام آورده که دریا خشک شده. می گوید که دریا دارد می گردد دنبال آن شناگری که از عمقش ترسید و نپرید تویش. گفتیم پیام را بی خیال. از "باران" برایمان بگو. گفت "باران" همان است که در جنگل باریده و در صحرا نباریده. پرسیدیم آیا با باد گرم مشکلی داشته یا با آهو صمیمتی. گفت با هر دو تایشان دوست است. پرسیدیم آیا با ما هم "دوست" می شود. گفت باید از "ابر" اجازه بگیرد و آن هم با "باد" مشورت کند. گفتیم باد که رفیق خودمان است. این ابر را کجا می شود گیرش آورد. گفت ابر این "باران" را که آورد رفت و دیگر نمی آید. پرسیدیم چرا. گفت چون دریا خشک شده. گفتیم پس پیام را باخیال. خیال را ورداشتیم و رفتیم و دیدیم که دریا خشک و پیر شده. پرسیدیم آیا سریال حضرت یوسف را دیده ای. گفت که نه ولی دوست هایش برایش تعریف کرده اند. گفتیم پس ممکن است به آن خوبی درنیاید ولی ما سعیمان را می کنیم. گفتیم ما دعا می کنیم و تو اشک بریز. گفت اشکی ندارم که بریزم. گفتیم شوری داری که بپاشی. پاشید و زیبا و پرآب شد. و ما آنقدر در اشک هایش خندیدیم که شکممان پر شد و چسبیدیم به کف کاغذ. و کاغذ را بار دیگر باد ورداشت و آورد برای بهار. گفت پیدایش کردم. پرسیدیم چی را. گفت برگ خزان را. و ما خندیدیم. و خنده هایمان روی شاخه ی آلوچه شکوفا شد...
