تبليغاتX
امرداد

حریق ذوق

 

دردیم کوچک است

بر کف دل

که لبخند را خسته می کند

همچون ترکی بر کاسه ی چشم

که اشکی از آن نمی چکد

من در آیینه ی این خاک

لب به بیم باران تر کرده ام

من سنگین آن سنگم

که به پایم بسته اند

بر چوب تر ایستاده ام

با قامتی خمیده ی رشک بردنم

باز از دو سوی دستانم

در انتظار سقوط آذرخش

آتشی نخواهد بود

که ته مانده هایم

ستاره ای بر خاک شود

یا ترانه ای بر سنگ

و یا حتی مشتی خاکستر

که همپای با غبار

در سرزمین بی نشان باد سر درآورد

آه از نیاکانم

که مرا در این زمین بی آفتاب کاشته اند

سرم در سایه ها سرد شد

میلی گرایید به نیستی

مهی بارید بر صبح

اما فغانم در چشم های یک آیینه ایستاد

با خطی از اضطراب و فکر

شایدی زایید و انگاری گفت:

آفتابم

پشت آن سنگ است

در چاله ی زیرزمین خانه

و شاید هنوز

هم بازی توپ کوچک بچگی هایم باشد.

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 21:53 توسط عادل |