توضیحی بر "حریق ذوق" (1)
دردیم کوچک است
بر کف دل
که لبخند را خسته می کند
این حرف با یک احساس بد آغاز شد. احساسی که نمی گویم دقیقا چه بود. اما فکر کردم که می تواند ساده هم باشد. فکر کردم این کوهی که بر شانه ی من است شاید از جنس پنبه باشد و من فریب ظاهرش را خورده ام و تا زمین خم شده ام. برای همین نوشتم "کوچک".
این روزها لبخند می زنم. اما نمی توانم مدت زیادی بر چهره ام نگاهش دارد. فکر می کنم به خاطر همان درد یا دردی هم جنس آن درد باشد. دردی که ریشه اش در "دوست نداشتن" است.
همچون ترکی بر کاسه ی چشم
که اشکی از آن نمی چکد
از شب های خیس پرگریه ی من چند هفته ای می گذرد. آنقدر گریه کرده ام که انگار پوست چشم هایم نازک شده است. و راه های سرازیری اشک هایم بر گونه ام به جا مانده. دیگر از گریه کردن می ترسم. می ترسم باقی مانده ی جانم هم با اشک هایم آب شود و تمام شود. اما هنوز میل غریبی به گریه کردن دارم. انگار که اشک هایم مثل زهر است و اگر از جانم خارج نشود هلاکم می کند. دلم می خواست از "کاسه ی چشمم" اشکی می چکید. شاید که آرام می شدم. ولی همان طور که گفتم دردم کوچک است و مثل "ترکی" می ماند. ترکی که آدم را عصبانی می کند. من از عصبانیت بدم می آید. ترجیح می دهم که به جایش غمگین باشم.
من در آیینه ی این خاک
لب به بیم باران تر کرده ام
حتی آنقدر گریه می خواهم که به باران می اندیشم. اما همان طور که گفتم از آن بیم دارم. اصطلاح "لب تر کردن" را به معنای نوعی آمادگی برای بارش باران به کار بسته ام. به واج آرایی حرف "ب" توجه داشته ام. "در آیینه ی این خاک" را تقریبا بیخود گفته ام. فقط واژه ی "خاک" را در ارتباط با همان بارش باران که خاک پذیرای آن است به کار برده ام.
من سنگین آن سنگم
که به پایم بسته اند
رسیدیم به نخستین بندی که اعصابم را حسابی خرد کرده. گفته ام همانند مجرمان سال های دور وزنه ای به پایم زنجیر کرده اند و به واسطه ی آن است که نمی توانم خوب راه بروم و یا حتی بدوم. به پایم سنگی است که مرا سنگین کرده. این نوع نگاه و اعتقاد من متعلق به سال های گذشته و شعرهای گذشته است. فکر می کردم که این مشکل را خودم حل کرده ام. این که یک شخص یا نیروی مجهول را عامل رنج های خود بدانم. ولی راستش گاهی فکر می کنم که رنج های آدمی آنقدر زیاد است که گویی همان مجازاتی در قبال گناهی نامعلوم است. نمی توانم با خودم کنار بیایم که این همه درد و رنج اصولا برای چیست. برای آن که پاداش بعدش به آدم بچسبد؟ کمی دور از باور است. نمی دانم. حتما نگاه های دیگری هم وجود دارد که از این بهتر است. مثلا عرفان جواب خوشایندی به آدم می دهد. ولی برای مردم عادی بیچاره کمی دور می نماید. باید چیز دم دست تری هم وجود داشته باشد. به هر حال از این بند خوشم نمی آید.
بر چوب تر ایستاده ام
با قامتی خمیده ی رشک بردنم
باز از دو سوی دستانم
در انتظار سقوط آذرخش
در چند بند قبل دلم می خواست که باران بگیرد. اما حالا می خواهم که آتش بگیرم. یک جوری همان است. در هر دو حالت پدیده ای انسان را فرا می گیرد و از خود نجات می دهد. چه خیس شدن زیر باران، چه سوختن در آتش. اما بر روی پشته ای هیزم تر ایستاده ام که آتش نمی گیرد. اما هنوز به آذرخش امیدوارم که مرا آتش بزند. پس دست هایم را باز می کنم و دلم می خواهد که برق آذرخش را در دست هایم لمس کنم و گرفته اش شوم و بسوزم.
"قامتم خمیده ی رشک بردن" است. یعنی حسادت که از ویژگی های ناپسند اخلاقی منست، قامتم را خم کرده و از آن رنج می برم.
آتشی نخواهد بود
که ته مانده هایم
ستاره ای بر خاک شود
یا ترانه ای بر سنگ
و یا حتی مشتی خاکستر
که همپای با غبار
در سرزمین بی نشان باد سر درآورد
دلم می خواهد از عصاره ی جانم چیز باارزشی به وجود آید. شاید مثل سیمرغ. می خواهم که بمیرم و "ستاره ای" شوم یا "ترانه ای". و یا حتی "خاکستری" به سبکی "غبار" که وقتی باد می وزد مرا از جای بلند کند و با خود به "سرزمین های بی نشانش" ببرد. من هم مثل همه ی آدم های دیگر از مرگ مطلق می ترسم. اما گونه ای جاودانگی بدون ذهن را دوست دارم که انگار در قالب یک پدیده ی طبیعی محقق می شود. نمی دانم. باز هم نمی دانم. من تنها از این منظر که "انسان" هستم به جهان نگاه می کنم. من هیچ نمی دانم.
ادامه دارد...