توضیحی بر "حریق ذوق" (2)
آه از نیاکانم
که مرا در این زمین بی آفتاب کاشته اند
این بند هم ناراحتم می کند. هم از این جهت که باز عاملی جز خودم را مایه ی رویش دلتنگ بی آفتاب خود دانسته ام، هم از این جهت که دوباره این سرزمین را "بی آفتاب" خوانده ام. این قضیه نیز برمی گردد به سال های گذشته. دیگر آن احساس کافی را برای سرودن چنین اشعاری ندارم. این بار هم بی آن که سرشار باشم، سرریز شدم. دیگر فصل سرد قصه ی من به پایان رسیده و زمستان وجودم به گرمی گراییده. برف هایش آب شده، ولی حیات دلنشینی هم از زیرش پدیدار نگشته. من تشنه ی خورشید نیستم. من تشنه ی سکوت ثانیه هام.
( انگار کم کم این توضیح هم خودش توضیح می خواهد!)
سرم در سایه ها سرد شد
چونان گیاهی هستم که سرم از همان "زمین بی آفتاب" بیرون آمده و در سایه ها سرد شده. به واج آرایی حرف "س" هم توجه داشته ام.
میلی گرایید به نیستی
همان میلی که باید محرک شکوفایی و رشد کردن من باشد، دیگر دلش می خواهد که بمیرم.
مهی بارید بر صبح
اشاره ای به همان گم شدن آفتاب است، در هنگامی از روز که باید تازه آشکار شود. اصطلاح "باریدن مه" را دوست دارم. ذرات کوچک مه گویی که واقعا می بارند، اما خیلی سبک تر از قطره های باران. اینجای شعر که رسیدم موج دلپذیر وزنی شکل گرفت. دوست داشتم که ادامه اش بدهم. ولی برای حفظ آهنگ کل شعر فراموشش کردم.
اما فغانم در چشم های یک آیینه ایستاد
با خطی از اضطراب و فکر
فریاد که می زدم، لحظه ای در آینه نگاه کردم. و ساکت شدم. گویی که فریادم، فریادرسش را پیدا کرده. فکر کردم که آن فریادرس خودم هستم. از این مسئولیت مضطرب شدم و به فکر فرو رفتم.
شایدی زایید و انگاری گفت:
آفتابم
پشت آن سنگ است
در چاله ی زیرزمین خانه
و شاید هنوز
هم بازی توپ کوچک بچگی هایم باشد.
شاید آفتابم هنوز در گوشه ای از خاطره هایم، معصومانه حضور دارد.
...
بیشتر از این حوصله ام نمی آید. نمی دانم برای چه توضیح می دهم. می خواستم یک جوری خودم را راحت کنم. می خواستم خودم را سرزنش کنم. کمی بهتر شدم. ولی هنوز ناآرامم. مال این شعر نیست. مال زندگی منست. چه این شعر، چه آن شعر، چه هر حرف و سخن دیگری. هر چه بیافرینم لنگ می زند.
کنون شعر سپیدم آمد از ره کنم از چه سیه سیمای دفتر
فرستم با چه رو نوزادگان را به دنیا ناقص و کور و شل و کر
