از افق ها تا بغل، حسرت
از چپ و از راست نگریستم
خویشتن را
تصویر "درد" در آینه
خود "درد" است
کاش هنر زیستن یک ترانه را
آموخته بودم
در بی پناهی این دشت
چیدن جعبه های مقوایی به دورم
و یک سقف
تنها آرزوی من است
قایق کاغذی
شاید
برای کودک ناکام دلتنگ
"سفر" است به حیاتی دیگر
برای من
آبی آسمان
نیامیخته با رنگ بال هایم
و روزنه ام
به جایی فراسوی این هستی
نگاه نمی کند
پولک ستاره در تور شب است
و در اقبال خواب
به دست ها نمی چسبد
برای من آن لحظه ی رنگین
لمس بال های شاپرک بود
که زمانی در پیش
- آرزومند -
و زمانی در پس
- افسوس وار -
چون دو دیوار حجمی سخت
که به هم می آیند، فشردش
و حس حریص حسرت
از اینجا تا آفاق ابد را
درنوردید.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت
15:41 توسط عادل |
