چند بیتی در احوال من!
ندارم مهره ی مِهری
ندارم آتش و قهری
چنان در آسمانم گم
که گویی برف تابستان
به آذینم، به آزارم
مرا موج هوس خفته
ز بحر رام و بی طوفان
شب مستی دگر بگذشت
که رفت آبم ز خط هفت
کنون انجام رویاهاست
به صبحی این چنین تابان
کنار سینی و جامم
به پیشم روزِ بی حاصل
چگونه آورم پایان
دلم چون ساعت بیکار
ندارد لحظه ی دیدار
نخواند از طلب یاری
نخواهد سایر یاران
...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت
23:34 توسط عادل |
