ریشه بر سنگ
غم کوچک به کوته سیگاری
از سینه برون دمد
خم اخم به ناز نسیمی
بر رخ شکند
...
اگر به قامت، راست ایستاده ام
نه از آن روی است که استوارم
از آن است که زمین را
-به زدن-
ضربان تازه ای نیست
بر منش لرزه ای نیست
سراسر، صحرا را
با تهدید ساقه ام
باد هرزه ای نیست
و مرا از این هراس هست
که قلب خاک
-به وقتش-
سخت تپنده است
و دیوارها
سخت در خور آوار
و مرا هراس هست
از نشستن بر دهانه ی کوهی
که در دلش
دریایی مذاب فروخفته
و با من از این راز
هیچ نگفته
...
شاید زین سبب است –یا سببی دیگر-
که چهره ام را اخم اگر می شکند
به لبخندی
"نمی شکفد"
و دیریست که مرا
دور از هیاهوی دوزخیان
بهشتی هم نیست.
