23
همین الان یک برگ از تقویم رومیزی را کندم. رویش با ارقام درشت نوشته بود: 22. هرازچند گاهی با این امیدواری که بتوانم برگ های بیشتری را دور بیندازم، این کار را می کنم. مساله ی خوشحال کننده ی دیگر می تواند این باشد که بعد از کندن یک یا چند برگ، عدد نمایان شده بزرگتر یا مساوی تعداد اس ام اس های ارسالی موبایلم باشد. با توجه به تنظیم ساده ای که در موبایلم انجام داده ام، این به آن معنا خواهد بود که از ابتدای ماه به طور میانگین، روزانه تنها 1 اس ام اس و یا حتی کمتر از آن فرستاده ام. و این همان چیزی است که در برنامه ریزی های اقتصادی-اجتماعی خود به دنبال تحققش هستم. البته گاهی پدرم هم برگ های تقویم رومیزی را می کند. ولی دقیقا نمی دانم که در این کار چه لذتی را جستجو می کند. پدرم بیشتر اوقات در خانه است. حوصله اش هم سر می رود. یک وقتی من هم خیلی حوصله ام سر می رفت. وقتی خودم را در آن حالت مجسم می کنم به ذهنم می رسد که احتمالا کندن یک برگ از تقویم–که حکم اعلام رسمی پایان یک روز را دارد- می تواند باعث رضایت شود و یا حتی احساس انجام یک وظیفه ی مهم را در آدم به وجود بیاورد.
در مورد امشب، شمارشگر اس ام اس هایم هم نشان می داد: 22. امشب هوای یک "رابطه" در سرم می چرخید. ابزار این "رابطه" را مرور کردم: اس ام اس بود و اینترنت. (نمی دانم چرا در مورد من ایجاد "رابطه" معمولا در تنهایی تصورپذیر است و مثلا "حرف زدن حضوری با یک آدم دیگر" در این مرورگری جایی ندارد. از طرف دیگر به مکالمه ی تلفنی هم فکر نکردم. به این ترتیب با انتشار هر گونه صوت یا تصویر از خودم ممانعت کردم). 22 را که نمی شد بهش دست زد (چون با تقویم رومیزی به وحدت کامل رسیده بود). پس ماند اینترنت. اینترنت خودش 2 تا بود. وبلاگ و چت. مورد اخیر به جنازه ای شبیه است که گواهی فوت برایش صادر نشده و مدت هاست در سرشماری نفوس زنده محاسبه می گردد. پس تنها وبلاگ باقی ماند.
امرداد را باز کردم و با یک کلیک ساده بر فراز شیطان کوه ایستادم: "برای ابتدای بنویسم." (بدون پرانتز). فکر می کنم این یکی را رضا نوشته. در واقع از مدتی قبل معلوم بود که قرار است فرد دیگری هم در این وبلاگ بنویسد. چون شاندل (نویسنده ی اصلی) مدتی است که به جای نام نویسنده نقطه چین گذاشته و در عوض، اسم خودش را در کنار عنوان نوشته ها در پرانتز قرار داده. مدتی مشغول پس و پیش کردن کلمه ها و گذاشتن ویرگول و سایر علایم آسان سازی ِ خواندن، در جمله هایی مثل "و من باید را خیلی وقت است توی سرم دور می زنم بنویسم" شدم و این نوع نوشتن ِ قدیمی خرسندم کرد. احساس خوب ِ این قضیه گذشته از یادآوری خاطره ها، برمی گردد به این که می توان بالاخره به "نوع ِ نوشتن" ی که با وجود گذر زمان و سختی ها به زندگی خود ادامه داده، حق حیاتی شرافتمندانه را هدیه داد.
تنها کامنت نوشته را خواندم. از کتایون بود. ولی بدجوری توی ذوقم زد. قسمت های "رها شو" و "آبش کن" بیشتر. درواقع اگر در انتهای جمله ی اول صورتک "نیشخند" قرار می گرفت، می توانست حتی من را بخنداند. اما نه تنها این اتفاق نیفتاده بود، آخر ِ پی نوشت، صورتک "لبخند بانمک" کار را بیش از اندازه خراب کرده بود. بعد به کامنت های احتمالی خودم فکر کردم. یکی از آنها حاکی از این بود که پاسورد وبلاگ شاندل تا مشهد هم رفته (طبق آخرین اطلاع). و بعد من را یاد احترامی که شاندل برای رضا قایل است انداخت. نمی دانم چرا این "احترام" در نظر من رقت انگیز، و یا حتی به گونه ای محقر و ناستودنی است. در واقع جزء همان قسمت هایی است که "بیشتر" توی ذوقم می زند.
از گذاشتن کامنت صرف نظر کردم. به امرداد برگشتم. بیش از حد کساد و کسالت آور به نظر می رسید. لینک های دیگر هم وسوسه ام نکرد. پیداکردن یک موضوع هم برای پست جدید تقریبا محال بود. این امر نه تنها می توانست "رابطه" ی من و وبلاگ باشد، بلکه در اندک زمانی "رابطه" ی من و خوانندگان را فراهم می کرد. "رابطه" هایی هم به شکل مخلوط خاطره و آرزو در حباب های ذهنم ترکید که بالطبع در شبی این چنین معمولی نمی توانست محقق شود. می توانستم احساس کنم که امشب هیچ استعدادی برای ایجاد یک "رابطه" هرچند در شکل آف لاین ندارم. بنابراین نومیدانه به نقطه ی اول برگشتم. به تقویم رومیزی نگاه کردم. آخرین ارقام درشت، 23 بود. دیگر وقتش شده بود. "نیشخند" زدم. حالا تقریبا تمام روز را فرصت داشتم که با ارسال یک اس ام اس، بار دیگر شمارشگر اس ام اس ها را با تقویم رومیزی، به همراه تاریخ پست جدیدی که اکنون آماده بود، به وحدت کامل برسانم.
پانوشت: این مطلب را در نخستین ساعات روز ۲۳ ام نوشته بودم که به دلایلی (نسبتا عجیب) نتوانستم به موقع پستش کنم.