پالتوی سفید
باز هم ساعت دارد به سه می رود. شب هم دارد به سحر می رود. چشمان من هم دارد به خواب می رود. اما نمی دانم که چرا من هم دلم می خواهد به جایی بروم! این بار دیگر عقلی کردم و اینترنت را بریدم تا رویش دراز نشود. آخر بعید نیست که به جای آن روده ی من دراز بشود. با این همه چیزی که دارند می روند سر جایشان کله ی من هنوز روی بالش نرفته و تازه دارد پُر می شود از پَر. دلم هم در این ساعت کبوتری گشته و می خواهد بنشیند روی عقربه ی سه.
امان از این زمستان لخت. نمی دانم چرا برای خودش پالتوی سفید نمی دوزد. نمی داند که چقدر پالتوی سفید بهش می آید. وقتی که پالتوی سفید بپوشد من همه اش دلم می خواهد بغلش کنم. آخر خیلی دوست داشتنی می شود. خیلی گرم و سکسی می شود. فرو می رود در خیال های یک متری باغمان. باغمان که یک سال را در یک شب افسرد و فردایش روی عکس ِ دوربین ِ موبایل ِ من تاریخ و ساعت خورد. و من چقدر دلم تنگ شده که باغ بشوم و از افسردگی ِ گلدان ِ چشمک زن ِ پشت ِ پنجره عکس بگیرم. چقدر دلم می خواهد که جای پا بشوم برای تماشای تاریخ. من دلم می خواهد که آن بشوم که پالتوی سفید. که بنشینم بر روی گرم. بر روی سکسی. و آن شیر تازه و کیک که در خانه ای می دهند خیالی. خیالی به قامت پالتوهای شیک. و سفر کنم تا جنوب ِ چشم های محمد که در سنگ چین می شمرد پرهای کبوترها را. سالی که گذشت در زیر خاک. سالی که گذشت در پشت کوه. سالی که در عمق صدمتری دریا به خرچنگ گیر کرد. سالی که لجن شد بر کناره ی کنار ِ شیطان کوه. و آن طرف تر روح خردسالی که سالی خردش کرد. من نمی دانم. نمی دانم با این معنویت ِ تبعید شده چه کنم. گلبرگ های افسرده دیگر به دست های من آب نمی دهند. و من لبانم خشک است برای آب ِ انگور ِ تابستان. و من لبانم گرم است برای دکمه ی پالتوی سفید. که قرمز را کم دارد. و قرمز آبی را کم دارد. من نمی دانم چرا همیشه یک رنگ یک رنگ ِ دیگر را کم دارد. چرا آتش در باران خاموش می شود و برف ِ پالتو روی بخاری آب می شود. راست می گویی محمد. ما مگر چند سال جوانیم. مگر چند سال در یک متری ِ شیطان کوه کبوترهایمان می رود بر پالتوهای سفید می نشیند...
راستی گفتم کبوتر. یک ربع است که کبوتر ِ دلم بر ساعت سه منتظر است که پَرهایش بروند توی بالش. کله ام دیگر دارد از چشم هایم در می آید. فردا را بگو. می خواستم بروم دانشگاه اینترنت. و آنقدر درازش کنم که رویم با متصدی سایت باز بشود. تا بگذارد در یک متری ِ صندلی بنشینم و چند مگا کیک ِ تازه دانلود کنم. بعدش هم بروم دنبال یک پالتوی سفید بگردم که اگر امسال از آسمان نیامد لااقل خودم به آسمان بگویم: عیبی ندارد. من و پالتو خودمان داریم به ملکوتت می آییم. اگر آبی داری همان جا بمان. ما داریم با خودمان قرمز می آوریم.
ونجلیس هم نواخت. همان آهنگ ِ این روزها را. West Across The Ocean Sea
حیفم آمد که نگویم.
